۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

داعش دست پخت امپریالیسم آمریکا ووابستگانش در منطقه ، هدفی شوم ودراز مدت را در پیش دارند ، تجزیه کشورهای خاورمیانه واوراسیا
 وتبدیل آنها یه کانتونهائی مجزا از یکدیگر وزیر نظر دولت فاشیستی وصهیونیستی اسرائیل ، ایجاد جنگ وکشتار وانفجارات در مناطق اطراف روسیه وچین وبه قصد تخریب ومتلاشی کردن انها ، ودر مجموع تبدیل محیط آسیا واراسیا به مخروبه هائی که امپریالیسم آمریکا بتواند به راحتی بر این مناطق تسلط داشته باشد ، این جزء برنامه استراتژیک برژنسکی میباشد که در کتاب صفحه شطرنج خود به شرح آن پرداخته است ، تاکنون این طرح آمریکا با مقاومت ملتهای منطقه در ایران ، عراق ، افغانستان ، سوریه ، لبنان ویمن با شکست روبرو شده ودر کشورهای آسیای میانه وچین وروسیه یعنی منطقه اوراسیا نیز با بن بست روبرو شده است ، نیروهای مترقی ودر رآس آنها کمونیستها باید شدیدا با این طرح امپریالیستی مبارزه کنند ، امروز ما شاهدیم که همان جبهه جهانی دوره جنگ سرد ، در شکل تازه ای وبا حضور نیروهای ملی واستقلال طلب وبا حضور قدرتمند روسیه به اضافه کشورهای بریکس ، درحال تشکیل قطب تازه ای در جهان هستند که از مدار امپریالیسم خارج شده اند ومنبع امیدی برای بشریت مترقی وتوده های ستمکش است.

برای بدست آوردن اطلاعات کافی در این زمینه مقاله زیر را بخوانید تا بیشتر به اهداف تبهکارانه وضد انسانی امپریالیم آمریکا پی ببرید :

پروژه سی آی إ برای تجزیه چین و رابطه مشکوک میان لابی صهیونیسم و رهبانان تبت
گروههای مرتبط با لابیهای یهودیان آمریکا از بهار ۲۰۰۷ کوشش فراوانی به کار بردند تا بتوانند کشور چین را که قرار است بازیهای المپیک در آنجا برگزار شود با مشکلات بین المللی روبرو کرده و در نهایت چین را در عرصه جهانی منزوی کنند.
بر همین اساس تبلیغات گسترده ای ...در سراسر جهان در مورد جنایات و قتل عام در منطقه "دارفور" سودان به راه افتاد و اینکه اعمال این جنایات در آن منطقه به توسط دولت سودان و با کمک چین انجام می گیرد و در حقیقت هدف از این تبلیغات و اتهام چین و سودان در آنجا به دو منظور انجام می گرفت، یکم اینکه چین را منزوی کنند و دوم نقش شرکتهای نفتی غرب را که اکنون چند دهه در آنجا به فعالیت مشغولند پنهان بدارند و حوادث آن منطقه را در حد وقوع جنایت خلاصه کنند.
یکی از کسانی که در راس این تبلیغات قرار دارد "استیفن سیلبرگ" سینماگر معروف یهودی آمریکاست که مشاور فنی بازیهای المپیک بود و برای وارد آوردن "ضربه به چین" و "افشای" این کشور، از سمت خود استعفا داد.
هنوز تبلیغات گسترده در منطقه "دارفور" و اتهام چین پایان نیافته بود که در تاریخ 
۱۰/۳/۲۰۰۸ آشوب دیگری در تبت و در پایتخت آن لهاسا به وقوع پیوست و طی آن تعداد زیادی از مسلمانان شهر مورد هجوم کاهنان بودایی قرار گرفته خانه و کاشانه اشان و یکی دو مسجد در شهر دچار حریق شد و تعداد زیادی زخمی و چند نفری به قتل رسیدند.
خبرگزاری رسمی "شینخوا" در تاریخ ۱۶/۳/۲۰۰۸ گزارشی در مورد حوادث شهر مذکور در سایت خود به زبان انگلیسی انتشار داده و در آن اظهار می دارد که تجزیه طلبان در منطقه خودمختار تبت دست به شورش زده و عده ای را کشته و زخمی و خانه و مغازه های آنان را به آتش کشیدند. در گزارش آمده که طرفداران "دایلا لاما"مسلمانان ساکن شهر را بیگانه پنداشته و برای بیرون راندشان به این اعمال ضد انسانی دست زدند.
همگان به یاد دارند که طالبان زمانی که مجسمه بودا را تخریب کردند، در سراسر جهان تبلیغاتی بسیار گسترده بر علیه آنان و مسلمانان به راه افتاد و تا مدتهای مدیدی هر گونه اتهامی را به طالبان و مسلمانان وارد آورده زیرا اکنون طالبان از طلوع بندگی آمریکا بدر آمده وگرنه برای کشورهای غربی سوزانیده شدن یا تخریب مجسمه اگر به منافع آنان آسیب وارد نیاورد چندان مهم نیست وگرنه طالبان زمانی نور چشمی های اروپا و آمریکا بودند. آنان همیشه در مسائل جهانی سیاست یک بام و دو هوا را اعمال می کنند.
مدت زمانی است که کشورهای غربی با ساختن انواع فیلم های تبلیغاتی برعلیه چین و به نفع "دایلا لاما" مشغولند. آنان می کوشند ؟ دالای لاما را شخصیتی خداگونه، مقدس، منزه و طرفدار حقوق بشر و دمکراسی معرفی کنند و برعکس چین را ناقض حقوق بشر و حامل همه مفاسد. در مراسمی که به احترام دالیلاما اینجا و آنجا در پایتخت کشورهای اروپایی و آمریکا برگزار می شود بهای بلیت حضور به خدمت ایشان تا یک هزار دلار می رسد. چندی پیش کاخ سفید با دعوت از دالیلاما، از وی تجلیل به عمل آورد که مورد اعتراض کشور چین قرار گرفت. در همین مراسم کنگره آمریکا هم پیشدستی کرده و یکی از مهمترین مدالهای ایالات متحده آمریکا یعنی "مدال شهروندی" به او اعطا کرده تا بدینوسیله از "خدمات" ارزنده ایشان به حقوق بشر و برقراری صلح در جهان، قدردانی به عمل آورده باشند.
اما واقع این است که "دالیلاما" که از سالهای 
۵۰ از کشور چین خارج شده خواستار تجزیه چین است و به همین جهت تحت نام آزادی مذاهب مورد حمایت دولت آمریکا قرار گرفته است، زیرا کوشش در جهت تجزیه چین به نفع سیاستهای ضد چینی آمریکاست.
بیش از اینکه آمریکا مدال شهروندی را به دالیلاما اعطا کند، وی دوباره به اسرائیل مسافرت داشته و در مراسم یکصدمین سال هجرت دیوین بن گوریون بنیانگذار کشور اسرائیل شرکت کرده است. دولت اسرائیل نیز به تبلیغات زیادی در مورد بشردوستی "دالیلاما" دست زده است. بهنگام مسافرت دالیلاما به اسرائیل، کنسولگری چین در شهر تل آویو طی ارسال نامه ای به وزارت خارجه اسرائیل نسبت به عمل دولت اسرائیل اعتراض کرد.
علیرغم اینکه دولت اسرائیل سالانه میلیاردها دلار با کشور چین مبادله بازرگانی دارد، اما منافع استراتژیک و درازمدت اسرائیل ایجاب می کند که از دالیلاما دفاع کند، زیرا تضعیف چین در صحنه جهانی نه فقط برای اسرائیل بلکه برای تمام غرب از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.
در شرایط جهانی فعلا که آمریکا شکستهای پی در پی در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطین داشته است و از طرفی رشد روزافزون توسعه و اقتصاد چین، مبارزه و تضعیف این کشور از لحاظ استراتژیک بسیار مهم است. سیاستهای آمریکا، اسرائیل و اروپا را از این منظر باید ارزیابی کرد.
براساس گزارشی که نویسنده آمریکایی به نام "مایکل بارنته"تهیه کرده و رابطه تجزیه طلبان چینی را با دولت آمریکا تحلیل کرده است، دولت آمریکا سالانه مبلغ 
۷/۱ میلیون دلار به تجزیه طلبان و خشونت طلبان و مبلغ ۱۸۰ هزار دلار بودجه شخصی در اختیار دالیلاما قرار داده است. این گزارش دولت آمریکا مبنی بر مقدار بودجه پرداختی در تاریخ های ۱۵/۹/۱۹۹۸ ـ ۱/۱۰/۱۹۹۸ در مجلات لوس آنجلس تایمز و نیویورک تایمز به چاپ رسیده است. این کمکها در سال ۱۹۷۹ که میان آمریکا وچین رابطه برقرار شد متوقف و مجددا این بار تحت نام "مراکز تحقیقاتی غیرانتفاعی" و دقیقا به نام "ناآرامی های تبت" ادامه یافت.
یک محقق روسی به نام "الیاس سرسمیف" چنین می نویسد: دولت آمریکا می کوشد به طرق مختلف مردم تبت را به جنگ مسلحانه برعلیه دولت چین وادارد تا از این راه بتواند سناریویی از نوع کوسوفو در چین به وجود آورده و دولت آمریکا از طریق CIA می کوشد موقعیت سیاسی و جغرافیایی چین را در جهان تضعیف کند.
اشاره به کوسوفو در اینجا اهمیت زیادی پیدا می کند زیرا ایالت سنکیانج چین از اکثریتی مسلمان تشکیل شده و چندی پیش دولت آمریکا مصوبه ای مبنی بر "حقوق مسلمانان در چین" به تصویب رسانید و این موضوع باید مورد توجه مسلمانان قرار گرفته تا به آسانی ابزاری در دست آمریکا برای پیشبرد برنامه های استعماری خود نگردند.
● زمینه های تاریخی مسئله تبت از نظر روابط بین المللی
بسیاری از مطبوعات می کوشند تا چنین نشان دهند که گویا تبت قبل از پیروزی انقلاب چین کشور مستقلی بوده است و انقلابیون چینی پس از پیروزی در 
۱۹۴۸ این کشور مستقل را وابسته به خود کردند، باید گفت که این ادعا صحت ندارد.
حقیقت این است که تبت در هفتصد سال گذشته جزیی از خاک چین به حساب می آمده اما در جریان جنگ و درگیری میان نیروهای "چانکانچک" و حزب کمونیست در جریان جنگ داخلی چین مدتی نزدیک به دو سال منطقه تبت دارای دولتی مشخص نبود همچون کردستان عراق در زمان جنگ دوم خلیج میان عراق و آمریکا. در این دوره آمریکا کوشید تا تبت را به عنوان کشوری مستقل وارد سازمان ملل نماید اما چانکانچک علیرغم اینکه هم پیمان آمریکا بود نپذیرفت تا تبت از کشور چین جدا شود.
"سارا فلاندرز" نویسنده سوسیالیست آمریکایی می نویسد: "امپریالیسم آمریکا می کوشد تا در جبهه های مختلفی کشور چین را تضعیف و تجزیه کند.
۱) تبت
۲) تایوان 
۳) ایالت سنکیانگ که غالبا ساکنان آن مسلمانند. کوشش آمریکا در این است تا همان برنامه ای که برای تجزیه و سرکوب یوگسلاوی به کار برد در مورد چین به اجرا درآورد، آمریکا همین برنامه را برای جمهوریهای سابق شوروی در نظر دارد. شرکتهای عمده نفتی در این زمینه بیشترین کمکهای مالی را به دست اندرکاران این برنامه ها می کنند زیرا با تجزیه و تخریب این کشورها که شرکتهای نفت و گاز می توانند منابع طبیعی این کشورها را به ثمن بخس به غارت ببرند."
چرا آمریکا می کوشد تا چین را به تجزیه و جنگ بکشاند؟ رشد روزافزون اقتصاد چین و تبدیل این کشور به غول عظیمی در آسیا، پیشرفتهای عظیمی که در زمینه تکنولوژی و صنعت نصیب این کشور گردیده، افزایش بودجه نظامی چین در سال ۲۰۰۸، پیمان استراتژیک میان این کشور و روسیه، قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان و ازبکستان در چهارچوب "سازمان همکاریهای شانگهای"، رشد روزافزون مبادله تجاری میان چین و اتحادیه اروپا که سالانه میلیاردها دلار بهره نصیب بازار چین می نماید، رقابت این کشور برای به دست آوردن انرژی بویژه در کشورهای خاورمیانه نفتی، رشد مبادلات تجاری میان چین و کشورهای آفریقایی، متراکم شدن ۶۵۰/۱ میلیارد دلار، ارز آمریکایی در بانک مرکزی چین (در نظر آوریم که اگر چین این دلارها را به بازارهای جهانی سرریز کند و موجب سقوط اقتصاد آمریکا گردد) مخالفت چین در بسیاری از مسائل جهانی با آمریکا همچون، فشار بر ایران مسئله کوسوفو، "دارفور" سودان، مخالفت با تهاجم نظامی آمریکا به عراق، تسلط چین بر غالب بازارهای آسیای شرقی و اینکه این کشور به مانع بزرگی بر سر راه نفوذ ایالات متحده آمریکا و ژاپن در آسیا گردیده است.
با وجود در نظر گرفتن عوامل بالا، بدیهی است که کشور چین خطر بزرگی برای توسعه نظام تک قطبی آمریکا است و بویژه محافظه کاران این کشور را حتی خطرناک تر از به قول آنان "تروریسم اسلامی" می دانند.
شورش کور تجزیه طلبان تبت در تاریخ 
۱۰/۳/۲۰۰۸ تصادفی نبود، همچنان که سخنرانی رئیس حزب "کومین تانگ" در تایوان در فردای پیروزی، مبنی بر اینکه چین باید قبل از شروع مذاکره با تایوان، موشکهایی را که به طرف این کشور نشانه گیری کرده جمع آوری کند و یا اخباری که از ایالات سنکیانگ با اکثریت مسلمان به گوش می رسد بویژه اینکه این ایالت تنها منطقه نفتی کشور چین است، همه این حوادث را باید در چهارچوب سیاستهای آمریکا ارزیابی کرد که تصمیم دارد بهر قیمتی شده کشور چین را به تجزیه و جنگ داخلی بکشاند.
پرواضح است که چین عقب نشینهای زیادی در مقابل آمریکا از خود نشان داده است اما آمریکا به خوبی می داند که چین با تجربه اندوزی از دوران جنگ سرد آرام آرام به تقویت بنیه اقتصادی، نظامی و سیاسی خود می پردازد تا بتواند در مقابل آمریکا ایستادگی کند. صاحب نظران اقتصادی باور دارند که اگر چین با همین وضعیت جلو رود تا سالهای ۲۰۲۰ـ۲۰۲۵ این کشور اقتصادی بسیار قدرتمند از اقتصاد آمریکا خواهد داشت، و این زمانی طولانی نخواهد بود.
● ریشه های اقتصادی رهبانان تبت برعلیه دولت چین
علیرغم همه اعتبارات تاریخی، سیاسی و اجتماعی، در اینجا برای آن کسانی که قلبشان برای "مظلومیت" مردم تبت می تپد و بدون در نظر گرفتن توطئه های رنگارنگ آمریکا برای تجزیه و تخریب کشور چین، در اینجا نگاهی میاندازیم به اوضاع تبت در سالهای 
۱۹۵۱ یعنی هنگامی که کمونیست های پیروز وارد این منطقه شدند تا به درستی ببینیم چه کسانی مردم تبت را مورد ظلم و تعدی و تحقیر قرار می دادند؟ همچنان که اشاره شد تبت تنها به مدت دو سال به علت وجود هرج و مرج در کشور چین و وجود جنگ داخلی در حالتی "بی دولتی" به سر میبرد.
نویسنده آمریکایی به نام "مایکل بارانته" در مقاله ای با عنوان "فئودالیسم دوست داشتنی: 
ـ افسانه تبت" درباره تبت قبل ورود کمونیست ها چنین می نویسد: معبد "دریبانگ" یکی از بزرگترین زمینداران آن زمان به حساب می آمد. این زمینها به یکصد و هشتاد و پنج فئوال نشین تقسیم شده و در هر کدام بیست و پنج هزار کشاورز مقید به زمین به کار می پرداختند. در کنار این زمینها سیصد مرتع چرا وجود داشت که هر کدام دارای شانزده هزار چوپان به نگهداری از دامها مشغول بودند. همه این املاک و ثروتها در دست تعداد معدودی کاهنان بزرگ روحانی قرار داشت که آنان را "لاما" می نامیدند.
در کنار این کاهنان بزرگ تعداد زیادی کاهنان فقیر وجود داشتند که به رتق و فتق امور می پرداختند ولی اینان حق زیادی از استفاده از ثروتهای موجود نداشتند، اما رهبر بزرگ روحانی "لاما"، "دلای لاما" در قصر بزرگی با ریخت و پاشهای فراوان زندگی می کرد. این قصر بزرگ را "بوتولا" می نامیدند که دارای یک هزار اتاق و چهارده طبقه بود که تنها مورداستفاده رهبر بزرگ روحانی "لامای" بزرگ و اطرافیانش قرار داشت.
بوداییان خشونت طلب که در تاریخ 
۲۰۰۸ به خیابانهای تبت سرازیر شده و آن آتش سوزیها و جنایات را آفریدند از این قصرها آمده و منشاء جنگ و ستیزشان نشات گرفته از چنین فرهنگی بود. ورود کمونیست ها ، لغو بردگی کشاورزان در تبت مغایر منافع ثروت اندوزی و مخارج عظیم این کاهنان بود: "لاماها و دالایی لاما" امروز بر آن فرهنگ دل می سوزانند، تسلط کمونیست ها بر تبت شیوه های کهنه و رقت انگیز کشاورزان تحت حکومت "لاماها" را برای همیشه نابود ساخت.
معروف است که شخص "دالای لاما" سالانه مبلغ یکصد و هشتاد هزار دلار از CIA دریافت می دارد که در سالهای بعد این بودجه به مبلغ ۷/۱ میلیون دلار افزایش یافت که اختصاصا به تجزیه طلبان چینی و همکاران و همراهان "دالایی لاما" پرداخت می گردد. اینان از این بودجه برای شورش، تخریب و اعمال مسلحانه برعلیه ملت و دولت چین استفاده می برند.
مایکل بارانته در ادامه می افزاید:
ـ "اگرچه این معابد اکثرا به توسط دولت چین بسته شد اما دولت چین معابد سابق را ترمیم و به بسیاری کاهنان کمک مالی نموده تا بتوانند آزادانه و ؟ این بار بدون ستمگری بر کشاورزان زندگی کنند و این مسئله ای است که دالای لاما را بسیار نگران می کند زیرا از این پس آنان از "لامای" بزرگ تبعیت نمی کنند و زمینهای مزبور و منافع آن نیز در اختیار دولت و در حقیقت در خدمت منافع عمومی مردم تبت به مصرف می رسد.
در منطقه تبت پروژه های بسیار عظیم مهندسی و کشاورزی به اجرا درآمده و از همه مهمتر پروژه عظیم راه آهن سراسری تبت است که این منطقه را به وسیله قطار به سراسر چین وصل می کند و بنابه نظر کارشناسان با در نظر گرفتن مناطق کوهستانی این مناطق، اتمام پروژه راه آهن جزو دستاوردهای بسیار مهم کشور چین به حساب می آید.
ساره فلاندرز در سال 
۱۹۹۹، طی مقاله ای با عنوان: "CIA ، با "دالای لاما" می خواهد چکار کند؟" اوضاع تبت را قبل از پیروزی کمونیست ها چنین به تصویر می کشد: تبت پیش از پیروزی کمونیستها بسیار عقب مانده بود، شبکه راهسازی وجود نداشت و در سراسر این منطقه حتی یک بیمارستان ساخته نشده بود. بجز مدرسه مخصوص کاهنان که تعداد ۶۰۰ کاهن در آن به تحصیل مشغول بودند هیچ مدرسه وجود نداشت، اقتصاد زراعتی تبت براساس وابستگی کشاورزان به زمین بود و نود درصد این کشاورزان وابسته به زمین و بدون هیچ حقوق به بردگی مشغول بودند. تام همه این کشاورزان تنها برای کار کردن در مزرعه ها در دفاتری به ثبت می رسید.
اما اکنون در سال ۱۹۹۹ نزدیک به یکصد بیمارستان و صدها درمانگاه در تبت وجود دارد، بیش از یک هزار مدرسه ابتدایی و تعداد زیادی آموزشگاههای فنی و علوم عالی تاسیس شده اند که هم به زبان تبتی تدریس می کنند.
سیستم بردگی زمینی در سال ۱۴۹۴۹ لغو گردید و دولت جدید چین در برابر کار افراد بر روی زمین، جاده سازی، احداث راه آهن و غیره پول پرداخت کرد، قوانین تازه موجب شد که کشاورزان و فرزندانشان از کار اجباری و وابستگی به زمین نجات یافته و به طرف کارهای دولتی روی آوردند. دولت مقرر داشت تا برای بچه هایی که به مدرسه می روند کتاب و غذای مجانی فراهم کند. اوضاع تازه موجب شد که دالایی لاما و یکصد تن از مالکان و کاهنان بزرگ تبت به CIA روی آورده تا مگر با ایجاد شورش و جنگ بتوانند اوضاع سابق را بازگردانده و به برده داری ادامه دهند.
از سال ۱۹۵۵، CIA دست به تشکیل ارتش ضد انقلابی تبت زد، برای این منظور پایگاههای آموزشی متعددی در ژاپن، جزیره اوکیناوا و جزیره گوام به وجود آوردند و مزدورانی را از منطقه تبت به این پایگاهها آورده و به آموزش آنان می پرداختند. دولت آمریکا تنها در سالهای ۱۹۵۰ و مابعد با شرکت در ۷۰۰ عملیات هوایی مقدار زیادی اسلحه و مواد مخرب و انفجاری در مناطق نشان شده برای تجزیه طلبان و خرابکاران تبتی و به وسیله چتر نجات به زمین ریخته تا آنان بتوانند از آنها برای عملیات خرابکاری استفاده کنند.
بدون در نظر گرفتن این پیش زمینه های تاریخی نمی توان پی برد که امروز در تبت چه می گذرد.
نوشته دکتر ابراهیم علوش 
ترجمه: احمد مزارعی


۱۳۹۴ آبان ۴, دوشنبه




آنکارا میان پیشروی روسیه وناتوانی غرب

ترکیه در آزمایشی سخت ودردناک ، درسیاستهای سوریه ای ومنطقه ای

نوشته : محمد نور الدین، مترجم ، احمد مزارعی ،یازدهم اکتوبر 2015

ترکیه  توقع نداشت که اینچنین ناگهانی نبرد روسیه در سوریه آغاز شود، این نبرد برای ترکیه بمثابه یک شوک بود،تنها دلیل این پیشآمد در درجه اول عملکرد ضعیف دستگاه اطلاعاتی ترکیه بود ، در محافل پشت پرده  دولتی ترکیه نیز گفته میشود که حاقان فیدان ،رئیس اداره اطلاعات ترکیه، بعلت اعمال سیاستهای غیر واقع بینانه درمورد سوریه، بزودی از منصب خود کناره گیری خواهد کرد. دوم ، اینکه در برنامه محرمانه اردوخان وداود اوغلو مبنی بر ساقط کردن دولت سوریه ، آن دو در صورت شکست این برنامه خود، گزینه ای در پیش رو ندارند.

اما آنچه که بیکباره اتفاق افتاد اینکه ، اردوخان ویار همراهش وحامل نظریه "عمق استراتژیک" یعنی داود اوغلو، بیکباره ازخواب بیدار شدند ومتوجه شدند که روسیه همسایه وهم مرز جنوبی آنها شده است،به این معنی که ترکیه میان دو دهنه گاز انبر روسیه قرار گرفته است . این وضعیت در تاریخ ترکیه ، از زمان عثمان اول ، تا کنون بی سابقه بوده است.

نتیجه مستقیم وفوری این اقدام اساسی روسیه ، ضربه بسیار سختی در درجه اول به ترکیه بود وسپس به نیروها ئی که در منطقه ودر داخل سوریه به ترکیه کمک میکردند ، نمیتوان در سوریه با فشار دکمه ای تغییرات گسترده ایجاد کرد ، اما این اقدام روسیه درحد خود دارای نتایج بسیار مهمی بوده است ، بویژه ازجهت ترکیه. لذا عجبی نیست که یکی از رهبران روسیه اخیرا در مصاحبه مطبوعاتی خود گفت ، عملیات ما در سوریه تا رسیدن به مرزهای ترکیه ادامه خواهد یافت.

ترکیه بسیاری از خواب وخیالاتی که برای منطقه داشت ، ازدست داد ، سریالهای تلوزیونی "فاتنه ومهند " و"نور" و" حریم سلطان" از خاطره ها رفت ، ترکیه بازارهای سوریه ، عراق ولبنان را ازدست داد وپس از ان مصر وکشورهای خلیج نیز از وی رویگردان شدند ، اردوخان اعتمادی را که درمدت کوتاهی وبطور استثنائی بدست آورده بود ، در مدت کوتاهی از دست داد ، این وضعیت نیاز به دهه ها سال دارد تا ترکیه مجددا بتواند انرا باز گرداند زیرا "مومن دوبار از یک سوراخ گزیده نمیشود" (ضرب المثل عربی)، ترکیه همه آن امتیازات وروابط حسنه را از دست داد ، بلکه امنیتی که در مرزهای خود با سوریه، ازسال 1999 ، داشت نیز دیگر وجود ندارد وبه آسانی مستقر نخواهد شد.

ترکیا نخواهد توانست آن اعتماد ومحبتی که اعراب وسوریه نسبت به وی ابراز داشتند برگردان کند وایران هم همینطور، ترکیه دخالتی بیشرمانه وشنیع دربحران سوریه کرد واین هنگامی بود که سوریها به ترکیه اعتماد کرده ووی را بمثابه ولینعمت خود میدانستند، ترکیه ای که استان اسکندرون آنهارا سرقت کرده بودواینبار به شهر حلب وسراسر شمال سوریه چشم دوخته بود، ترکیه آنچنان در مورد سوریه عمل کرد که گوئی این کشور نه سوریه مستقل ، بلکه همچنان یکی از ولایات عثمانی میباشد.ترکیه در مقابل کشورهمسایه ای که قلب ودروازه های خود را برای وی گشود ، تنها به این می اندیشید که چگونه در امور داخلی آن نفوذ کرده وغارتش کند ، نتیجه اینگونه اندیشیدن ترکیه این بود که انواع سلاح، بمب ونارنجک وموشک به سوریه وارد کرده واز سراسر جهان تروریست وآدکش بیاورد ، تا نظام سیاسی آ نراتغییر داده وسپس از طریق سوریه به نزدیکترین ودورترین مناطق ، همچون مصر، لیبی، وامارات حمله کند ، نتیجتا ترکیه تبدیل به مسئول ومربی بیشترین وبدترین سازمانهای تروریستی، وحشی، وخون آشام گردید.

از سوئی دیگر ، ترکیه از منطق نفرت واکراه شدید با کردها برخورد کرده ، چه در سوریه وچه با کردهای کشور خود. نتیجه این سیاستها این شده است تا یک کمر بند کردی در اطراف سوریه ودر امتداد مرز ترکیه به وجود آید، همچنین "حزب کارگران کردستان" به انتفاضه تازه ای دست زده که تا کنون ادامه دارد ودرخواست خود مختاری دارند واین خود مختاری به طور عملی دراستانه شکل گیری است ، وترکیه درمانده راهی ندارد مگر اینکه جسد مقتول یک جنگجو ویا یک شهروند مقتول کرد را به ماشین ببندد ودرخیابانها بگرداند ، و به طریقه شنیعی که عرق شرم وخجلت بر پیشانوی انسانیت می نشاند.، ودر این میان داود اغلو به آنچنان بن بستی گرفتار آمده که تنها میتواند بگوید که اویک "تروریست" کرد است . اما بسیار بهتر میبود که اغلو در مورد این حادثه  موضع گیری دیگری کرده وان را تقبیح کند ، حتی اگر" مقتول" یک "تروریست" کردستانی باشد ، واین درحد اقل خود، یک اخلاق اسلامی میبود.

در ادامه بحران سوریه ، روسیه کوشش بسیار نمود ، بگذریم که ایران نیزکوششهای بسیاری بعمل اورد  ، تا  شاید در سیاست ترکیه از طریق دادن امتیازات اقتصادی  تغییری ایجاد کند ، برای مثال روسیه تصمیم داشت تا یک خط لوله گاز را از طریق دریای سیاه بسوی بلغارستان واز آنجا به اروپاببرد که اروپا با ان موافقت نکرد، اینبار، روسیه با ترکیه قرار گذاشت ، تا این خط لوله را از طریق خاک این کشوربه یونان برده واز انجا به اروپا بفرستد، معنایش این بود که از قبل این خط لوله گاز، منافع زیاد مادی ومعنوی برای ترکیه در بر داشت .

اما همه این کوششها بر باد رفت وترکیه همچنان بر خط توطئه  پافشاری نمود وبا بسیج هرچه بیشتر نیروهای تروریستی ، کوشش کرد تا گلوی نظام دولتی سوریه ونیروها وکشورهائی که به سوریه کمک میکردند  را بفشارد که نتیجه اش سقوط شهرهای ، ادلب ، جسر الشغور ودر مرحله بعدی شهر تدمر بود که همگان شاهد بودند که داعش با آن شهر وآثار باستانی ومنحصر به فرد آنجا چه کرد ، ارتش ، هواپیما ، وتروریست از سراسر جهان به سوریه آورده شدند تا ابتدا سوریه را ساقط کرده واشغالش کنند وسپس در نقشه جغرافیائی وسیاسی منطقه ، ودر ادامه کل جهان تغییر دهند.

اما  لحظه ای فرا رسیدکه هم پیمانان نظام سوریه همگی در زمین، هوا ودریا ی سوریه حاضر شدند، ایران حضور نظامی خودرا متراکم نمود، حز ب الله که از قبل حضور داشت ، عراق تبدیل به مرکز غرفه عملیات کشورهای چهار گانه شامل ایران، روسیه ، سوریه وعراق گردید . سپس لحظه تغییر بزرگ وورود روسیه به سوریه گردید که با خود ابتدا، سیستمهای موشکی وسپس، هواپیماهای جنگی را هم آورد.

دخالت روسیه ، باعث شد که دروغ بزرگ شعار " جنگ بر علیه تروریسم" آمریکا، که یکسال پیش مطرح گردید ، رسوا گردد، طی این یک سال  داعش نه فقط هیچ عقب نشینی نکرد، بلکه در بیشتر مناطق به پیشروی نیز دست یافت ، همچنین گروههای تروریستی دیگر ، ازجمله "جبهه نصره" و"جیش الفتح" که وابسته به ترکیه وکشورهای خلیج ، بودند نیز هیچ اسیبی ندیدند ، درنتیجه و درعمل وجود این سازمانهای تروریستی ، باعث تضعیف نظام سوریه وهم پیمانانش میگردید.

دقیقا دراین لحظه روسیه وارد شد تا مرزهای تازه ای برای درگیریهای درون سوریه ، منطقه وجهان ترسیم نماید ، سوریه آخرین ایستگاه روسیه در مدیترانه است وهمین سوریه مرکز تجمع وتلاقی تروریستها ئی است که همگی انها از ترکیه آمده اند. روسیه تحت هیچ شرایطی اجازه نمیدهد که تنها پایگاهش در مدیترانه ، یعنی پایگاه دریائی طرطوس از دست بدهد ویا این جنگ در سوریه به شکست نظام حاکم منجر شود ، تا پس از آن همه این تروریستهای مسلح از سوریه واز طریق ترکیه به قفقاز منتقل شوند. این دو هدف اساسی روسیه ودر همراهی با ان اهداف دیگری وجود دارد، که روسیه را نسبت به عمل جسورانه ای که انجام داده ، دچار تردید ودو دلی نخواهد کرد. روسیه این قدرت جهانی به سوریه نیامده است تا شکست بخورد . روسیه برای پیروز شدن امده است ویا اینکه معادلات تازه ای را ترسیم کند تا فرصت حل مسالمت امیز را در منطقه فراهم آورد.

از طرفی دیگر روسیه درلحظه ای در سوریه دخالت کرد که هیچکس نمیتواند موسکو را به دخالت نامقبول وغیر شرعی متهم کند، ترکیه به این شکل دخالت قدرتمندانه روسیه ، دچاربهت و ناباوری گردید ، بطوری که اردوخان روسیه را تهدید نمود که موسکو، دچار خسارتهای جبران ناپذیری خواهد شد ، اگررابطه اش با ترکیه قطع گردد ، واردوخان سئوال میکند که راز اینهمه جدیت روسیه در مورد سوریه در چیست، درحالیکه روسیه مرز مشترکی با سوریه ندارد ؟

در اینمورد باید گفت که اولا ترکیه در تحریمهای کشورهای غربی برعلیه روسیه بعد از بحران اکراین، دخالت نکرد ، اگر چه الحاق جزیره قرم بتوسط روسیه را به خود محکوم نمود ، به این معنی که رابطه اقتصادی ترکیه بر عوامل سیاسی آن غلبه کرد. آیا این به آن معنی است که ترکیه در مورد دخالت روسیه ، درسوریه نیز ازهمان سیاست گذشته درمورد اکراین وقرم تبعیت خواهد کرد؟ پاسخ در غالب مثبت خواهد بود.  به این دلیل که ترکیه 60% از نیازمندیهای گاز خودرا از روسیه وارد میکند و41%ازتولیدات برق ترکیه از طریق مصرف گاز طبیعی تآمین میشود ، همچنین ترکیه پنج تا ده ، در صد نفت خودرا نیز از روسیه تامین میکند.

شاید گفته شود که ترکیه ممکن است نیازمندیهای گاز خود را از منابع دیگری  غیرد ازگاز روسیه تامین کند، اما اجرای چنین تغییری دریک مدت کوتاه عملی نیست ودرچنان مدتی ، معلوم نیست که چه اتفاقاتی رخ دهد، شاید ترکیه اقدام به لغو قرارداد مرکز هسته ای خود با روسیه  ، در شهر مرسین کند . اما این نیز احتیاج به زمان دارد تا گزینه مناسبی انتخاب شود ، به اضافه اینکه مصداقیت دولت در عقد قراردادها، پایبندی به تعهدات ومواثیق قانونی، وتعامل با دیگران ، از طرف دولت ترکیه به زیر یئوال خواهد رفت. از طرفی سیاست اردوخان همیشه میان غرب از یک طرف وروسیه وچین از طرف دیگر ، در نوسان بوده است. در گذشته نه چندان دور ، شخص اردوخان ، بطور رسمی از پوتین درخواست نمود، تا ترکیه را به سازمان شانگهای بپذیرد ، تا بدیلی باشد برای اتحادیه اروپا. این را نیز باید دانست که ترکیه به سازمان شانگهای پذیرفته نخواهد شد ، زیرا عضو پیمان ناتو میباشد، وسازمان شانگهای، تنها سازمانی اقتصادی نیست ، بلکه امنیتی نیز میباشد ؟

این گفته اردوخان که روسیه از اقدامش در سوریه ، ضرر میکند ، ترجمانی واقعی ندارد. برای مثال ، دهها هزار نفر از کارگران ترکیه ، درشرکتهای ترکیه ای که در روسیه فعالیت میکنند، مشغول کار هستند ، ودر حال حاضر ترکیه مبلغ پنجاه ودو ملیارد دلار ودر 1516، موسسه ، در روسیه ، سرمایه گزاری دارد ، همچنین ترکیه از نظر صدور موادغذائی ومنسوجات به روسیه ، هفتمین کشور میباشد که قیمت آنها به شش ملیارد دلار میرسد ودر مقابل ترکیه مبلغ بیست ویک ملیارد دلار از روسیه واردات دارد ، در هشت ماهه اول امسال ، هشت ملیون توریست روسی از ترکیه دیدن کرده اند ، روسیه از نظر تعداد توریست هایش به ترکیه ، بعد از المان است، دوم است ، از این نظر به منفعت ترکیه نیست که رابطه خود را با روسیه دچار بحران کند ، بویژه اینکه رابطه اردوخان با اروپا وآمریکا در موارد بسیاری ، ازجمله بحران پناهنده ها ، مشکل کردها ، اولویت در مسئله خاور میانه ورابطه با اسرائیل ، دچار نوعی اضطراب است.  اگر ترکیه روسیه را ازدست بدهد ، معنایش این است که ترکیه باید کاملا به دامن غرب درغلتد واین مغایر با موضعگیریها ئی است که ترکیه مدعی ان است.

اما درمورد این گفته اردوخان که چرا روسیه که با سوریه مرز مشترک ندارد، به سوریه اینهمه اهمیت میدهد واینکه روسیه نباید نگران سوریه باشد ، باید گفت که این گفته اردوخان ، تنها موجب قهقهه وسخریه خواهد بود، زیرا با این حساب ، چرا ترکیه اینهمه نسبت به صومالی ومیانمارکه مرز مشترکی با هم ندارند ، حساسیت به خرج میدهد ؟، وبرای اگاهی ، وجود مرز مشترک نیز نباید دلیلی بر دخالت وقیحانه ترکیه نسبت به امور داخلی سوریه باشد.

حضور قدرتمند روسیه در سوریه ، به پنج شعاری که تر کیه درمنطقه وجهان سر میداد ، پایان داد

1 - پایان منطقه امنیتی وبیطرف مرزی

2 - وپایان درخواست منطقه ، پرواز ممنوع بر بالای منطقه امنیتی وبیطرف مرزی

3 - پایان سیستم " قاعده درگیری" این قانون یکطرفه را ترکیه خود وضع نمود وان هنگامی بود که ارتش سوریه یک هواپیمای ترکیه را ساقط کرد، به موجب این قانون خود ساخته ، ترکیه حق خود میدانست که هواپیماهای سوریه را ، تا عمق پنج کیلو متری داخل مرز سوریه ، مورد اصابت قرار دهد ، اما اکنون هواپیماهای روسیه قانون مذکور را لغو نموده ودر چند نوبت به درون مرزهای هوائی ترکیه نیز وارد شده اند ، بدون اینکه هوا پیماهای ویا پدافندهای ترکیه ،جرآت کنند به هواپیماهای روسی تعرض کنند، هواپیماهای روسی نه اشتباها ، بلکه عامدانه وارد مرز هوائی ترکیه شده وهر بار بیش از  4 - 5 - دقیقه مانور داده اند که خود تهدیدی آشکار به ترکیه بوده است ، اکنون "قاعده درگیری" برعکس شده وبتوسط روسیه ، ونه ترکیه، اعمال میشود .

4 -  هم اکنون حضور روسیه در سوریه ، بنا به درخواست رسمی وقانونی دولت سوریه انجام گرفته است ، اگر ترکیه بخواهد دکتر بشار اسد را ساقط کند ، ابتدا باید پوتین را از میان ببرد.

در پایان و به عنوان نتیجه گیری باید گفت که اهداف انکارا وشعارهایش کاملا ازمیدان خارج شده ودیگر وجود ندارد ، تنها راه نجات ترکیه ، این است که دست به دامن پیمان ناتو شود ، اما ناتو خود میداند که از دخالت در برابر هواپیماهای روسیه ، عاجز است ، زیرا نمیخواهد قضیه را یه سمت وسوئی سوق دهد که به جنگ جهانی منجر شود، تنها راهی که برای آنکارا میماند ، ان است که خودرا در پناه دیواری پنهان کند تا کمترین ضرر نصیبش شود.

بدون شک در روزهای آینده ، آنکارا بهای ماجراجوئیهایش را خواهد پرداخت ، زیرا میکوشد مانع عقب نشینی گروههای تروریستی وابسته به خودش گردد، این امر بویژه در مورد شهر ادلب ، جسر الشغور واطراف شهر حلب صادق است ، زیرا آنکارا خواهد کوشید که تا حد امکان آنان را تقویت ومسلح کند تا "مقاومت" کنند.


اما زمام امور از دست انکارا وهم پیمانانش خارج خواهد شد، زیرا هر روز تغییراتی جدی در میدانهای نبرد حاصل میگردد واین پیشروی تا مرز رسیدن بر سر میز مذاکرات ، ادامه پیدا خواهد کرد ، بدون اینکه تحولی در موازین قوا و به زیان و مصلحت کشورهای ، روسیه ، ایران، وسوریه ، پیش بیاید . روسیه قدرت عظیمی است که تا پیروزی نهائی در سوریه ، به پیش خواهد رفت، از نظر روسیه ، این جنگ مقدس است واز طرف کلیسا ی روسیه، دولت وملت، مورد حمایت قرار گرفته است ، همه کسانی که از این جنگ جنایتکارانه ووحشیانه زیان دیده اند ، از قطع شدن سرها، از شکسته شدن صلیبها وتخریب کلیساها، از تجاوز به زنان مظلوم ایزدی انهدام آثارهای ارزشمند باستانی واز حکم تکفیر صادر کردن در حق این وآن واز عثمانی کردن منطقه ، آری همه آسیب دیدگان استفاده خواهند برد وخوشحال خواهند گشت.

۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه





نسخۀ قدیمی استعمار

چرا فرانسه خواهان سرنگونی جمهوری عرب سوریه است ؟

تی یری میسان

Rétro-colonisation
Pourquoi la France veut-elle renverser la République arabe syrienne ?
par Thierry Meyssan

با مرور تاریخ استعمار فرانسه در سوریه و مقایسۀ آن با سیاست رؤسای جمهور فرانسه نیکلا سرکوزی و سپس فرانسوآ هولاند، تی یری میسان خواست برخی رهبران فرانسه در عصر حاضر را برای استعمار مجدد سوریه افشا می کند. سیاستی قدیمی و جنایتکارانه که بیش از پیش فرانسه را در معرض نفرت جهانیان قرار می دهد.

شبکۀ ولتر | دمشق (سوریه) | 12 اکتبر 2015
http://www.voltairenet.org/squelettes/elements/images/ligne-rouge.gif

نیکلا سرکوزی و دیوید کامرون توافقات خانۀ لانکستر Lancaster House (وزارت امور خارجه) را امضا می کنند. آنها یک قرن بعد عهد نامۀ استعماری سایکس پیکو (16 مه 1916) را باززائی کردند.
امروز در صدور فراخوان برای سرنگونی جمهوری عرب سوریه،  فرانسه قدرت اصلی را تشکیل می دهد. در حالی که کاخ سفید و کرملین مخفیانه دربارۀ چگونگی سر به نیست کردن جهاد طلبان گفتگو می کنند، پاریس در اتهام زنی به «رژیم بشار» اصرار ورزیده و ادعا می کند که داعش را بشار اسد به وجود آورده و به همین علت از دیدگاه رهبران فرانسه پس از حذف دولت اسلامی، «دیکتاتوری علوی» باید سرنگون شود. دراین کارزار فرانسه رسماً از سوی ترکیه و عربستان سعودی مورد پشتیبانی قرار می گیرد و به همین گونه، ولی مخفیانه از حمایت اسرائیل نیز برخوردار است.
و امّا چگونه می توانیم این موضع گیری بازنده را درک کنیم، در صورتی که فرانسه هیچ منفعت اقتصادی و سیاسی در این جنگ ندارد، و نه تنها ایالات متحده از سازماندهی و کمک به مبارزان علیه جمهوری قطع نظر کرده بلکه روسیه نیز گروه های جهاد طلب را به خاکستر مبدل می سازد ؟
اغلب مفسران به درستی از مناسبات شخصی رئیس جمهور نیکلا سرکوزی با قطر به عنوان پدرخواندۀ مالی اخوان المسلمین، و مناسبات رئیس جمهور فرانسوآ هولاند با قطر و سپس با عربستان سعودی یاد کرده اند. هر دو رئیس جمهور در عین حال بخشی از مخارج اردوی انتخاباتی خود را توسط کمک های مالی این کشورها تأمین نموده و از انواع و اقسام امتیازاتی که همین کشورها در اختیارشان گذاشتند برخوردار شده اند. علاوه بر این، عربستان سعودی بخش قابل توجهی از شرکت های کک 40 (CAC40 ) را در اختیار دارد و خارج کردن سرمایه های سعودی می تواند خسارات اقتصادی وخیمی به فرانسه وارد سازد.
در اینجا می خواهم فرضیۀ دیگری را برای توضیح این وضعیت مطرح کنم و به منافع استعماری بین برخی رهبران فرانسوی بپردازم. به همین علت ضروری خواهد بود تا اندکی به گذشته بازگردیم.
عهد نامۀ سایکس پیکو
طی جنگ اوّل جهانی، امپراتوری های بریتانیا، فرانسه و روسیه مخفیانه به توافق رسیدند که مستعمره های امپراتوری اتریش هانگری، آلمان و عثمانی را پس از شکست آنها بین خودشان تقسیم کنند. در پایان گفتگوهای سرّی در داونینگ استریت، مشاور وزیر جنگ و افسر ارشد « لورانس عربی » سر مارک سایکس Mark Sykes و فرستادۀ ویژۀ وزارت خارجۀ فرانسه فرانسوآ ژرژ پیکو François George-Picot تصمیم گرفتند که استان عثمانی سوریۀ بزرگ را بین خودشان تقسیم کنند و تزار روسیه را نیز از این موضوع مطلع ساختند.
بریتانیائی ها که امپراتوریشان اقتصادی بود، منطقۀ نفت خیز شناخته شده در آن دوران را تصاحب کردند، به انضمام فلسطین، برای سکنا دادن جمعیت های یهودی. سرزمین های آنها از دولت های فلسطین، اسرائیل، اردن، عراق و کویت کنونی تشکیل می شد. در پاریس گروهی مخالف و گروه دیگری طرفداران استعمار بودند، سرانجام فرانسه استعمار از نوع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را برگزید، و سرزمین لبنان و سوریۀ کوچک را تصاحب کرد که در آن دوران نیمی از جمعیت  آن را مسیحیان تشکیل می دادند، با آگاهی به این امر تاریخی که  فرانسه از دوران فرانسوای اوّل خود را پدرخواندۀ آنها می دانست.
سرانجام در مورد اماکن مقدس در اورشلیم و عکا تصمیم آنها بر این اساس بود که تمام این اماکن را بین المللی اعلام کنند. ولی در واقع، این توافقات هرگز به شکل کامل به کار بسته نشد زیرا بریتانیائی ها سیاست های متناقضی را در پی گرفتند و بر آن شدند تا برای گسترش سرزمین های استعماری خود یک دولت یهودی ایجاد کنند.
«دموکراسی» های بریتانیائی و فرانسوی هرگز به شکل رسمی و عمومی دربارۀ این توافقات بحثی مطرح نکردند، زیرا در غیر این صورت به تشویش افکار عمومی مردم بریتانیا و فرانسه دامن می زدند و احتمالاً مخالفت عمومی را برمی انگیختند. سرانجام، توافقات سایکس پیکو توسط انقلابی های بلشویک در آرشیو تزار روسیه کشف شد. افشای چنین عهد نامه ای خشم اعراب را تحریک کرد ولی بریتانیائی ها و فرانسوی ها به جنب و جوش دولت های عرب واکنشی نشان ندادند.
نظریۀ استعمار از دیدگاه فرانسه
سیاست استعمارگر فرانسه از دوران شارل دهم (1835-1757) با تسخیر خونبار الجزائر آغاز شد. این رویدادی که با ارزش های مردم فرانسه هم خوانی نداشت و هرگز مورد تأیید قرار نگرفت به انقلاب ژوئیۀ 1830 انجامید.
ولی نظریۀ استعمار پس از سقوط دومین امپراتوری فرانسه و از دست دادن آلزاس و موزل مطرح شد. دو مرد سیاسی چپ، گامبتا و ژول فری در فقدان آزاد سازی آلزاس و موزل از چنگ رایش آلمان، پیشنهاد کردند که فرانسه می تواند نیک بختی خود را در تسخیر سرزمین های جدید در آفریقا و آسیا جستجو کند، و با منافع اقتصادی دست راستی ها در بهره برداری از الجزائر متحد شدند.
از آنجائی که بین انگیزۀ انحرافی تا آزاد سازی سرزمین ملی اعتبار افتخار آمیزی وجود  نداشت، دوستان گامبتا و فرای آن را با گفتار تشویق کننده ای بسته بندی کردند. به این معنا که گفتند طمعی برای گسترش سرزمین وجود ندارد و برآوردن بلند پروازی اقتصادی نیز در کار نیست بلکه ما در راه «آزاد سازی ملت های تحت ستم» و «رهائی» فرهنگ های «نازل» گام بر می داریم. که ادعای خیلی شرافتمندانه تری بنظر می رسید.
در مجلس شورای ملی و در سنا طرفداران استعمار لابی خاصی برای دفاع از طمعکاری هایشان ایجاد کرده بودند : «حزب استعماراتی». اصطلاح «حزب» در این مورد نباید ما را به اشتباه بیاندازد، زیرا موضوع به تشکیلات سیاسی ارتباطی نداشت بلکه حاکی از یک جریان فکری بود که حدود سد نفر از پارلمانی های راست و چپ را در بر می گرفت. سپس بازرگانان قدرتمند، نظامیان، جغرافیا شناسان و مقامات عالی رتبه مانند فرانسوآ ژرژ پیکو به آنها پیوستند. اگر پیش از جنگ اوّل جهانی فرانسوی ها در گرایش به سیاست استعماری بسیار اندک بودند، بر عکس طی دوران بین دو جنگ شمارشان افزایش چشم گیری یافت... یعنی پس از باز پس گیری آلزاس و موزل. حزب استعماراتی که بجز سرمایه داری کوری که در بسته بندی حقوق بشردوستانه فعال بود سعی کرد مردم را با تظاهراتی مانند نمایشگاه کسالت بار استعماراتی سال 1931 متقاعد سازد و سرانجام اوج خود را در جبهۀ مردمی لئون بلوم Léon Blum در سال 1936 یافت.
استعمار سوریۀ کوچک
پس از پایان جنگ و سقوط امپراتوری عثمانی، شریف حسین از پایگاهش یعنی از دو مسجد مکه و مدینه برای اعراب اعلام استقلال کرد. او بر اساس توافقاتش با «لورانس عربی» خود را «پادشاه اعراب» نامید، ولی فوراً از سوی انگلستان خیانت پیشه به دستور روز فراخوانده شد.
در سال 1918، پسر او امیر فیصل دولت موقت عرب را در دمشق تشکیل داد، در این دوران بریتانیائی ها سرگرم اشغال فلسطین بودند و فرانسوی ها نیز در حال تصرف ساحل دریای مدیترانه به سر می بردند. ارادۀ اعراب تشکیل دولتی واحد، دموکراتیک و مستقل بود که در عین حال تمایلات متنوع مذهبی را در خود جای دهد.
رئیس جمهور ایالات متحده توماس وودرو ویلسون با انگلستان پیرامون طرح مشترک برای ایجاد دولت یهودی بنای آشتی بین دو کشور را فراهم ساخت، ولی با نظریۀ اشغال استعماری بقیۀ منطقه مخالف بود. با ترک کنفرانس ورسای، فرانسه توسط شورای عالی بین متفقین در گردهمآئی سان رمو San Remo (19  تا 26 آوریل 1920) حق مداخله و ادارۀ منطقۀ تحت نفوذ خود را بدست آورد. سیاست استعماری بهانۀ حقوقی نیز داشت و آن هم این بود که باید به اهالی شامات کمک کرد تا در سقوط امپراتوری عثمانی خود را سازماندهی کنند.
نخستین انتخابات دموکراتیک توسط دولت موقت عرب برگزار شد. نتیجۀ انتخابات با اکثریت کنگرۀ عمومی سوری بی آن که تمایل سیاسی مشخصی وجود داشته باشد به رؤسای قبیله تعلق گرفت، ولی اکثریت حاکم مجلس را چهره هائی از اقلیت ملی تشکیل می داد. مجلس مشروطۀ سلطنتی و دو مجلسی را به تصویب رساند. با اعلام مجوز قیومیت فرانسه، مردم علیه امیر فیصل قیام کردند زیرا او تصمیم گرفته بود با فرانسوی ها و اقلیت های لبنانی که از فرانسه پشتیبانی می کردند همکاری کند. پاریس نیروهای نظامی اش را به فرماندهی ژنرال گورو Gouraud یکی از اعضای «حزب استعماراتی» گسیل کرد، و ملی گرایان سوری در نبرد مرجعیون شکست خوردند. از اینجا استعمار آغاز می شود.
ژنرال گورو ابتدا لبنان را جدا کرد — یعنی جائی که از پشتیبانی اقلیت ها برخوردار بود — و بقیه سوریه را نیز او با تلاش برای به جان هم انداختن گروه های مذهبی و قومی اداره می کرد. پایتخت «سوریه» به حمص منتقل شد که یک شهر کوچک سنی نشین بود و بعداً دوباره به دمشق انتقال یافت، ولی پایگاه اصلی قدرت استعماری در لبنان و در بیروت مستقر بود. پرچم استعمارکده در سال 1932 طراحی شد، و از سه نوار افقی تشکیل شده بود که سلسله های خلافت فاطمیان (سبز)، بنی امیه (سفید) و عباسی (سیاه) را بازنمائی می کرد، اولی نماد مسلمانان شیعه ، و دو رنگ دیگر نماد سنی ها. سه ستارۀ سرخ نیز نماد سه اقلیت مسیحی، دروز و علوی بود.
فرانسه می خواست در لبنان یک دولت مارونی ایجاد کند (مسیحی کاتولیک شرقی) زیرا مارونی ها اقتدار پاپ را به رسمیت می شناسند، و در سوریه نیز یک دولت مسلمان ولی دائماً مسیحیان سوریه کوچک را تحت فشار قرار می داد زیرا آنها ارتدکس بودند.
در سال 1936 چپ در فرانسه با دولت جبهۀ مردمی به قدرت رسید و به پای گفتگو با ملی گرایان عرب رفت و به آنها قول استقلال داد. معاون وزیر امور خارجۀ در کشور تحت الحمایۀ مراکش و با مجوز برای مسئولیت های خاورمیانه، پی یر ویه نوPierre Viénot برای استقلال لبنان و سوریه گفتگو کرد (همان گونه که برای تونس گفتگو کرد). معاهدۀ در پارلمان سوریه با آرای عمومی تصویب شد، ولی هرگز لئون بلوم عضو «حزب استعماراتی» در سنا آن را معرفی نکرد.
در همین دوران، دولت جبهۀ مردمی تصمیم گرفت شهر انتاکیه را از سوریۀ کوچک جدا کرده و آن را به ترکیه ضمیمه کند. و این کاری بود که در سال 1939 انجام گرفت. با چنین راه کاری بود که لئون بلوم می خواست خودش را از شر مسیحیان ارتدکس رها کند که پاتریارش آن در انتاکیه مستقر بود و ترک ها نیز از سرکوب آنها باز نماندند.
سرانجام، تجزیۀ فرانسه طی جنگ دوم جهانی به نظام استعماری پایان داد. دولت قانونی فیلیپ پتن سعی کرد حقوق استعماری را حفظ کند، ولی در سال 1941 دولت محق شارل دوگل استقلال لبنان و سوریه را اعلام کرد.
در پایان جنگ دوم جهانی دولت موقت جمهوری برنامۀ شورای ملی مقاومت را به اجرا گذاشت. با این وجود، «حزب استعماراتی» با استقلال ملت های استعمار شده مخالفت کرد. در 8 مه 1945 کشتار سطیف (در الجزائر) به فرماندهی ژنرال ریمون دووال Raymond Duval و کشتار دمشق به فرماندهی ژنرال فرناند اولیو Fernand Olive برگ دیگری ازتاریخ استعمار را بخون آغشته ساخت. شهر توسط هواپیماهای فرانسوی طی دو روز بمباران شد. بخش بزرگی از بازار قدیمی به ویرانه بدل گشت. عمارت کنگرۀ خلق سوریه نیز بمباران شد.
بلند پروازی استعماری فرانسه در سوریه از سال 2011
نیکلا سرکوزی بشار اسد همقطار سوری خود را برای شرکت در بزرگداشت 14 ژوئیۀ 2008 و بزرگداشت پیشرفت های دموکراتیک ، به شانزه لیزه دعوت کرده بود، با ایالات متحده و انگلستان نیز دربارۀ ترسیم مجدد « خاورمیانۀ بزرگ » در 10-2009 به گفتگو نشست. وزیر امور خارجه هیلاری کلینتون او را برای راه اندازی طرح استعماری فرانسه و انگلستان به هدایت ایالات متحده متقاعد ساخت، این نظریۀ « رهبر از حیاط پشتی » نام دارد.
در 2 نوامبر 2010 — یعنی پیش از « بهار عرب » — فرانسه و انگلستان پرونده هائی را که به نام لانکستر هاووس Lancaster House شهرت دارد را امضا کردند. اگر بخش رسمی نشان می دهد که دو دولت نیروهای خیزشی خود را(یعنی نیروهای استعماری شان) به اشتراک می گذارند، بخش سرّی توافقاتشان نشان می دهد که در 21 مارس 2011 حمله به لیبی و سوریه را آماده کرده بودند. می دانیم که فرانسه دو روز پیش از موعد با عجله و برای جلو زدن از رقیب به لیبی حمله کرد که موجب خشم انگلیسی ها شد. ولی بر عکس، حمله به سوریه هرگز صورت نگرفت زیرا رهبریت از حیاط پشتی، ایالات متحده نظرش را عوض کرده بود.
توافقات لانکستر هاووس از سوی فرانسه توسط آلن ژوپه و ژنرال بنوآ پوگا یکی از طرفداران پر و پا قرص استعمار انجام گرفته بود.
در 29 ژوئیۀ 2011، فرانسه ارتش آزاد سوریه (همانهائی که به میانه رو یا معتدل شهرت دارند) را ایجاد کرد. خلاف بیانیۀ رسمی فرماندۀ آن سرهنگ ریاض اسد، نخستین عناصر آن اهل سوریه نیستند بلکه از اعضای القاعدۀ شاخۀ لیبی می باشند. ریاض اسد تنها نقش پوشش را برای نسخۀ سوری ایفا می کند. او را به این علت برگزیدند که هم نام بشار اسد است ولی با او هیچ نسبت خویشاوندی ندارد. با این وجود گرچه نام این دو به زبان عرب به شکل مشابهی نوشته نمی شود، ولی رسانه های آتلانتیست این نام را نشانه ای از « نخستین گریز ها در بطن رژیم » تخمین زده اند.
ارتش آزاد سوریه توسط لژیونرهای فرانسوی آموزش دیده و سازماندهی شده است. این لژیونرها را از یگا نهایشان جدا کرده اند تا مستقیماٌ در خدمت الیزه و ژنرال بنوآ پوگا قرار گیرند، گرچه این ژنرال از حضور رئیس جمهور سرکوزی محروم مانده است. در مورد پرچم ارتش آزاد سوریه باید یادآور شوم که این پرچم همان پرچم دوران استعمار فرانسه است.
در حال حاضر، ارتش آزاد سوریه که در خدمت دائمی به سر برد وجود خارجی ندارد، ولی مارک آن برای عملیاتی که الیزه تدارک می بیند و توسط مزدوران مسلح از بین گروه های مسلح دیگر به اجرا گذاشته می شود به کار می برند.
فرانسه روی تفکیک جهاد طلبان « معتدل » و دیگر گروه های « افراطی » پافشاری می کند ولی در واقع هیچ تفاوتی بین افراد و رفتار این دو گروه وجود ندارد. ارتش آزاد سوریه فعالیت هایش را با کشتار همجنس گرایان آغاز کرد، آنها را از بالای ساختمان ها به پائین پرتاب می کرد. همین ارتش آزاد سوریه بود که ویدئوی صحنۀ آدم خوری یکی از رهبرانش را منتشر کرد که قلب یا کبد یک سرباز سوری را به دندان می کشید. تنها تفاوت معتدل و افراطی در پرچم آنها است : پرچم دوران استعمار فرانسه و پرچم جهاد.
از آغاز سال 2012، لژیونرهای فرانسوی 3000 مبارز ارتش آزاد سوریه را در حمص همراهی می کنند تا از این شهر که پایتخت قدیمی استعمار فرانسه است یک «پایتخت انقلابی» بسازند. آنها در محله های جدید باب عمرو سنگر می گیرند و امارات اسلامی را فریاد می زنند. یک دادگاه انقلابی از سوی همین ارتش آزاد سوریه تشکیل شد و 150 نفر از اهالی را که در خانه هایشان مانده بودند به مرگ محکوم کردند و در میدان شهر در برابر دیدگان عمومی سر بریدند. ارتش آزاد سوریه توانست طی یک ماه محاصره مقاومت کند زیرا فرانسه موشک ضد تانک میلان در اختیارشان قرار داده بود.
وقتی رئیس جمهور فرانسوآ هولاند در سال 2012  جنگ علیه سوریه را دوباره راه اندازی کرد فرماندۀ مرکز فرماندهی محروم از پیشینیانش، ژنرال بنوآ پوگا را حفظ کرد (موضوعی که در تاریخ فرانسه بی بدیل است). او دوباره صرف و نحو و حرکات استعمارگران را مد روز ساخت. بر این اساس، اعلام کرد که جمهوری عرب سوریه یک «دیکتاتور خون ریز» بوده (در نتیجه باید « مردم ستم دیده را نجات دهیم ») و قدرت حاکم توسط اقلیت علوی قصب شده است ( پس باید برای نجات سوری ها از چنگ این فرقۀ خوفناک بشتابیم). او پناهندگان سوری در اروپا را از شرکت در انتخاباتی که در سوریه برگزار شده بود منع کرد و بجای آنها تصمیم گرفت که شورای ملی سوریه ( انتخاب نشده) نمایندۀ قانونی آنها باشد. وزیر امور خارجۀ او، لوران فبیوس نیز در مورد رئیس جمهوری که به شکل دموکراتیک برگزیده شده بود گفت : بشار اسد « شایستۀ ادامۀ زندگی روی کرۀ زمین نیست ».
بیانیه های والری ژیسکاردستن
27 سپتامبر گذشته، رئیس جمهور قدیمی والری ژیسکاردستن با روزنامۀ Le Parisien/Aujourd’hui en France مصاحبه ای داشت و دربارۀ پناهندگان و مداخلۀ روسیه علیه تروریست ها در سوریه گفت : « من به احتمال کسب مجوز در مورد سوریه از سازمان ملل متحد فکر می کنم، برای مدت پنج سال ».
سازمان ملل متحد از تاریخ بنیانگذاری خود هیچ مجوزی حقوقی از این دست صادر نکرده است. همین جملۀ ساده طرح سیاه استعماری را آشکار می سازد. و هرگز هیچ رهبر فرانسوی رسماً بلند پروازی استعماری را دست کم از تاریخ استقلال الجزائر در 53 سال گذشته، رسماً مطرح نکرده بود.
آنچه در اینجا گفتنی بنظر می رسد یادآوری این واقعه است که ژانویو خواهر فرانسوآ ژرژ پیکو (در توافقات سایکس پیکو) با سناتور ژک باردو Jacques bardoux ازدواج کرد (عضو حزب استعماراتی). دختر آنها مای باردو May Bardoux به نوبت خود با رئیس شرکت مالی فرانسوی و استعماری ازدواج کرد، ادموند ژیسکاردستن، پدر رئیس جمهور قدیمی فرانسه.
در نتیجه، راه حل مسئلۀ سوریه به گفتۀ نوۀ مردی که با بریتانیائی ها مجوز قیومیت فرانسه در سوریه را معامله کرد، استعمار مجدد این کشور است.

لینک متن اصلی در شبکۀ ولتر :

ترجمه توسط حمید محوی