۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
سوریه : قتل عام ناتو نزدیک است
سوریه : قتل عام ناتو نزدیک است
گاهنامۀ هنر و مبارزه
6 دسامبر 2011
ترجمه توسط حمید محوی
A woman and her child just moments before they were killed
http://historyimages.blogspot.com/2009/09/babi-yar-massacre-ukraine-1941-1943.html
سوریه : قتل عام ناتو نزدیک است
گزارش سازمان ملل متحد دربارۀ سوریه به هم کاری اتاق های فکری خصوصی در ایالات متحده نوشته شده است
نوشتۀ تونی کارتالوچی
مرکز مطالعات جهانی سازی. 1 دسامبر 2011
http://www.mondialisation.ca/index.php?context=va&aid=27979
par Tony Cartalucci
Mondialisation.ca, Le 1 decembre 2011
landdestroyer.blogspot.com
دروغ های بی شرمانه ای که «فعالان حقوق بشر» مطرح کرده اند به خشونت هایی توسط ناتو انجامیده است که هنوز نامی برای آنها در فرهنگ واژگان وجود ندارد. همین دروغ های بی شرمانه و بی نامی (مترجم : بی نام پدر) بود که نمایندۀ بی پی («بریتیش پترولیوم») و شرکت نفتی به پشتیبانی مالی توتال، عبدالرحیم الکیب را در لیبی به قدرت رساند.
اکنون، همان منافع مالی- صنعتی، در طریق همان شبکه های تبلیغاتی، در حال پی ریزی مقدمات برای اجرای همان جنایات در سوریه هستند.
اخیرا آشکار شد که گزارشات شورای حقوق بشر در سازمان ملل متحد در مورد «جنایت علیه بشریت در سوریه» به همکاری کارن کونینک، ابوزید، و یک اتاق فکری خصوصی در واشینگتن نوشته شده بوده است : به نام :
Middle East Policy Council (MEPC)
که مأموران «اکسون» (شبکۀ ایستگاه های خدمات اتومبیل)، مأموران سیا، نمایندگان دولتی، ارتش آمریکا و حتی رئیس اتاق بازرگانی آمریگا- و – قطر، و اعضای : ال جزیره، شورون، اکسون، کارخانۀ تولید مهمات نظامی ریتون ( که تهیۀ مهمات ناتو در جنگ علیه لیبی را به عهده داشت) . بوئینگ در آن شرکت داشتند.
بزن و ببندهای منافع به اندازه ای عظیم است که تنها جنون و سازشکاری های رسانه های مشارکتی می توانست منشأ تهیه و پخش چنین گزارشاتی را ندیده بگیرد، و از نویسنده های اصلی آن نامی نبرد.
گزارش سازمان ملل متحد (متن انگلیسی در فرمات پی دی اف) دلایل معتبری ارائه نمی دهد و بیشتر بر اساس شنیده هایی است که ژنو از افرادی به نام «قربانی»ف «شاهد عینی» و «فراری» گزارش کرده است. و این افراد غالبا به سازمان هایی که منافع خاصی در این بزن و ببند ها دارند تعلق داشته اند.
به عبارت دیگر، گزارشات سازمان ملل متحد دعوتی بود از دشمنان سوریه تا آن چه را که به نظرشان مناسب می رسید در مورد دولت حاکم بر این کشور را مطرح کنند. از سوی دیگر منتقدان سیاسی با صدای بلند اعلام کردند که دولت سوریه با سازمان ملل متحد هم کاری مناسبی نداشته است. ولی به احتمال قوی تر سازمان ملل متحد در تبانی با وال استریت و مرکز تجاری لندن (سیتی لندن) به همان شکلی که وضعیت مناسبی برای تهاجم نظامی به عراق، ساحل عاج و اخیرا لیبی فراهم آورد، این بار نیز در پی ایجاد وضعیت مناسبی برای حملۀ نظامی به سوریه برآمده است.
چگونه جنگ را باید آغاز کرد
با تحریف و تغییر شکل دادن واقعیت است که فراخوان مداخلۀ نظامی صادر می شود. پس از انکار حضور مخالفان مسلح طی ماه ها، اتاق فکری «شورای روابط خارجه» (سی –اف - آر) که توسط وال استریت تأمین ملی می شود به شکل علنی می پذیرند که نه تنها تظاهر کننده ها مسلح بوده اند، بلکه یک ارتش مقاومت 15000 نفره نیز در منطقه حضور دارد. «شورای روابط خارجه»(سی- اف – آر) اعلام می کند که «ارتش مقاومت سوریه» تقاضای اسلحه و پشتیبانی هوایی کرده است.
گزارشات نشان می دهد که به پشتیبانی عناصر خارجی، و به ویژه از طریق ترکیه، لبنان، اسرائیل و کشورهای دور تر، اسلحه آزادانه وارد مرزهای سوریه عبور می شود. گزارشات «شورای روابط خارجه» به بررسی گزینش و امکانات ناتو برای تسهیل «تعویض رژیم» می پردازد که عبارت است از «سامانۀ دیدبان هوایی، تسهیلات لوژیستیک، پاسداران صلح، پهپادهای مسلح، هواپیمای جنگی، یگان های زمینی و سلاح های قاچاقی».
البته، شمار سربازان فراری از ارتش سوریه به همان اندازه بی پایه و اساس است که گزارشات سازمان ملل متحد دربارۀ حقوق بشر. در هر صورت، داستان حضور نیروی مسلح مبارز که در داخل سوریه دست به عملیات می زند، با داستان دیگری که در رسانه های غربی تعریف می کنند، یعنی داستان کشتار مردم بی سلاح توسط ارتش سوریه در تناقض آشکار قرار می گیرد. با ارتشی معادل 15000 فراری از ارتش سوریه که سعی می کنند با پشتیبانی مالی و نظامی و پشتیبانی سیاسی از مرزهای خارجی قدرت را به دست گیرند، مشکل بتوانیم باور کنیم که دولت سوریه وقتش را برای کشتن شهروندان بی گناه تلف کرده باشد.
به همان شکلی که در مورد لیبی روی داد و یا در مورد هر کشور دیگری که غرب در پی ایجاد «انقلاب» بوده و موفق آمیز عمل کرده است، خشونتی را که غربی ها برپا می کنند، همواره بخشی از معادلۀ از پیش تعیین شده است، طرحی که کاملا از پیش پایه ریزی شده با پیامدهای خشونت آمیز آن، تنها رژیم حاکم را هدف می گیرد.
همان گونه که در گزارش بنیاد خصوصی بروکینگ نوشته شده است «کدام راه به سوی ایران ؟»، راه اندازی پشتیبانی ارتش سایه برای تظاهرات اعتراضی به پشتیبانی ایالات متحده تنها یک گزینش ساده و اتفاقی نیست، بلکه وقتی با ملتی سر و کار پیدا می کنند که دارای نیروی امنیتی مسلح ماهر می باشد، ضرورتی اجتناب ناپذیر است.
در گزارش سازمان ملل متحد (متن انگلیسی در فرمات پی دی اف) دربارۀ استفاده از نیروی نظامی برای پشتیبانی از انقلابات مردمی مطالبی گفته شده است (صفحۀ 109 -110، در فرمات پی دی اف، صفحۀ 122- 123) :
« در نتیجه، اگر ایالات متحده باید شورش موفقیت آمیزی را علیه رژیم مذهبی سازماندهی کند، واشینگتن باید بداند که آیا باید آن را به شکل پشتیبانی نظامی انجام دهد، و در این صورت تهران در پی سرکوب آن بر خواهد آمد...چنین شرایطی به این معنا است که انقلاب مردمی در ایران نمی تواند در قالب «انقلاب مخملی» انجام گیرد، اگر چه در مناطق دیگر می تواند پاسخ مثبت بدهد. واقعیت این است که رژیم ایران بر خلاف کشورهای اروپای شرقی، حاضر نیست به شکل صلح آمیز قدرت را رها کند، و مبارزه تا پای مرگ را انتخاب خواهد کرد. در این صورت اگر شورشیان پشتیبانی نظامی نداشته باشند، این خطر برای آنها وجود دارد که کاملا قتل عام شوند.
در این صورت، اگر ایالات متحده می خواهد این سیاست را پی گیری کندف واشینگتن باید این احتمال را در نظر داشته باشد. این موضوع گزینش های مهمی را به فهرست اضافه می کند : سیاست باید بر اساس تضعیف ارتش ایران و یا تضعیف خواست رهبران برای استفاد هاز نیروی نظامی باشد، یا این که ایالات متحده باید برای مداخله و جنگ آماده باشد.»
بر این اساس، جنگ با اردوگاه دروغ و با همکاری رژیم های عروسکی غرب و رسانه هایی که کاملا در تبانی با چنین طرحی هستند، آغاز خواهد شد. رژیم فعلی سوریه به عنوان ناقض حقوق بشر ترسیم خواهد شد، در حالی پشتیبانی لوژیستیک و اسلحه در اختیار مزدوران قرار می دهند که پیوسته در حال گستردن مواضع خود بوده و به تحریکاتش ادامه می دهد. در نهایت، در حالی که «مانورهای قانونی» انجام می گیرد، این ارتش مزدور (مرسونر) از پشتیبانی هوایی و دریایی ناتو، نیروهای ویژۀ ناتو و احتمالا یگان های مستقر در زمین که ترکیه را وارد میدان خواهد ساخت که به عنوان عضو ناتو از 1952، تا این جا به شکل گسترده علیه سوریه بسیج شده است.
چگونه جنگ را متوقف کنیم
در حالی که قدرتی که پشت این ماشین جنگی نشسته و جهان را زیر ضرب گرفته و توقف ناپذیر به نظر می رسد، منبع واقعی قدرتش در آینۀ تمام عیار زندگی روزمرۀ ما منعکس می شود. ما، با گزینش این که چگونه وقتمان را می گذرانیم و یا چگونه پولمان را خرج می کنیم، چگونه توجهمان را متمرکز می کنیم، و چگونه مصارف این قدرت را در تخریب جهان تأمین می کنیم. اگر چه، شرکت در تظاهرات، انتخابات و فعالیت ها مهم هستند، آن چه اهمیت دارد این است که سوخت این ماشین را قطع کنیم. چنین امری برای ما به این معنا است که صنایع بزرگ، نهادها و شخصیت هایی که آن را تشکیل می دهند را تا مرحلۀ از پا انداختن آن تحریم کنیم. ما باید دائما در پی شناسایی این صنایع، نهادها و شخصیت ها باشیم و جنایات آنها را از طریق رسانه های آلترناتیو افشا کنیم، و با تحریم و با جایگزین ساختن راه حل های محلی اشتقاقی از سنت و نوآوری فنی، موجب ورشکستگی شان شویم.
بزرگترین نسل ها به گسترش فاشیسم در سال هیا 1930 و 1940 گفتند «هرگز»، با این وجود یک بار دیگر، ما شاهد بالا آمدن وال استریت و مرکز تجاری لندن به سوی اهداف مشمئز کنندۀ قدرت و جنگ طلبی های توجیه ناپذیر هستیم. کاری کنیم که این نسل بگوید « هرگزف نه به نام ما» و این حیوان را از گرسنگی اقتصادی به فرمانبرداری وادار کنیم. یعنی به همان شکلی این نظام ملت ها حاکم را به فرمانبرداری وادار کرد.
+ نوشته شده در 6 Dec 2011ساعت 5:25 قبل از ظهر توسط گاهنامۀ هنر و مبارزه نظر بدهید
۱۳۹۰ آذر ۱۵, سهشنبه
نگاه يك نويسنده اسرائيلى به حمله احتمالى اسرائيل به ايران
نگاه يك نويسنده اسرائيلى به حمله احتمالى اسرائيل به ايران
نویسنده: اورى آونرى سه شنبه ، ۲۴ آبان ۱۳۹۰؛ ۱۵ نوامبر ۲۰۱۱
«منو بگير!»
اورى آونرى، نويسنده و صلح طلب اسرائيلى، عضو پيشين كنست و از مسئولان «گوش شالوم» (بلوك صلح)
۵ نوامبر ۲۰۱۱
ترجمه بهروز عارفى
همه اين صحنه ى مدرسه را به ياد دارند: پسر كوچكى با بزرگتر از خودش دعوا مى كند. او با صداى بلند از رفيقش مى خواهد: «منو بگير، تا دنده هاش را خرد نكردم!»
از قرار معلوم، دولت ما در چنين راهى افتاده است. او هر روز در همه تلويزيون ها، فرياد مى زند كه هر لحظه ممكن است راه بيفتد تا استخوان هاى ايران را خرد كند.
ايران به ساخت بمب اتمى نزديك مى شود. و طبيعتا ما چنين اجازه اى نمى دهيم. لذا، ما بايد ان ها را با بمب تكه تكه بكنيم.
بنيامين ناتان ياهو در هر كدام از سخنرانى هاى بى شمارش، از جمله در سخنرانى افتتاحيه كنيست [مجلس اسرائيل] اين مطلب را تكرارمى كند. اهود باراك هم همينطور. هر مفسر با عزت نفسى در باره اين موضوع مى نويسد. (البته مگر كسى مفسرى ديده كه عزت نفس نداشته باشد؟) رسانه ها اين صداها را تقويت كرده و بر خشم مى افزايند.
«هآرتص» صفحه اول خود را به تصويرهاى هفت وزير مهم (گروه هفت نفره امنيتى) با حروف درشت مزين كرده و مى نويسد كه سه نفر با حمله موافق و چهار نفر ديگر مخالف اند.
يك ضرب المثل آلمانى مى گويد: «انقلابى كه پيشاپيش خبرش را بدهند، سر نخواهد گرفت». در مورد جنگ هم، چنين است.
امور هسته اى هميشه مشمول سانسور جدى است. در واقع، خيلى خيلى جدى.
اما حالا، گويا سانسورچى سر لطف آمده است. خوب، بگذاريد كه اين باباها از جمله نخست وزير و وزير دفاع (رئيس كل سانسورچى ها) بازى شان را بكنند.
رئيس پيشين با سابقه و مورد احترام موساد، مئير داگان به طور علنى درمورد اين حمله هشدار داده و آن را «ابلهانه ترين ايده» اى ناميده كه تا به حال شنيده است. او شرح داد كه با توجه به نقشه هاى ناتان ياهو و باراك، وظيفه خود مى داند كه در مخالفت با اين حمله هشدار بدهد.
چهارشنبه، سيلى از خبر ها به بيرون دزر كرد. اسرائيل موشكى را به آزمايش مى گذاشت كه قادر به فرستادن بمب اتمى است تا فاصله اى بيش از ۵ هزار كيلومتر ، فراتر از مكانى كه خوتان بهتر مى دانيد كجاست. و نيروى هوائى ما در جزيره ساردين (جنوب ايتاليا) به تمرين پرداخت، در فاصله اى بزرگتر از محلى كه خودتان بهتر مى دانيد كجاست. در روز پنجشنبه، فرمانده جبهه داخلى در تل آويو بزرگ تمريناتى به عمل آورد و آژيرها را به صدا در آوردند. همه اين شواهد ناظر بر اين است كه تمام اين جار و جنجال ها دوز و كلك است.
شايد براى هراساندن ايرانيان و زهرچشم گرفتن از آنان. شايد براى واداشتن امريكائيان به واكنش هاى افراطى بيشتر. شايد براى هماهنگى قبلى با آمريكائيان. از منابع انگليسى نيز درز كرد كه نيروى هوائى بريتانيا تمرين مى كند تا بتواند از حمله آمريكا به ايران حمايت كند)
اين يك شگرد كهنه اسرائيلى است كه هر وقت به سرمان مى زند، دست به عمل بزنيم. ( در بازارهاى ما رايج است كه هر وقت فروشنده مى خواهد تلقين كند كه ميوه را با ضرر مى فروشد، داد مى زند: «ارباب ديوانه شده است» . ما نبايد بيش از اين، به آمريكا گوش بدهيم. كافى است كه بمب بياندازيم، بمب، بمب...
بسيار خوب، بگذاريد براى لحظه اى جدى باشيم.
اسرائيل به ايران حمله نخواهد كرد. همين و بس.
بعضى ها ممكن است فكر كنند كه من دارم براى خودم درد سر درست مى كنم. آيا نبايد واژه «احتمالا» يا «تقريبا به يقين» را به جمله ام اضافه مى كردم؟
نه، نبايد. من رسما تكرار مى كنم: اسرائيل به ايران حمله نخواهد كرد.
از سال ۱۹۵۶ و ماجراى سوئز، هنگامى كه پرزيدنت دوايت ايزنهاور با دادن اولتيماتومى عمليات را متوقف كرد، اسرائيل هرگز عمليات نظامى بارزى بدون كسب نظر موافق قبلى آمريكا انجام نداده است.
آمريكا، تنها پشتيبان قابل اتكاى اسرائيل در جهان است. ( شايد افزون بر جزيره فيجى، ميكرونزيا، جزائر مارشال و پالائو!). گسستن اين ارتباط به معنى بريدن رشته زندگى ماست. براى چنين كارى لازم است كه كمى بيشتر از خل باشى. بايد ديوانه محض شده باشى.
از اين گذشته، اسرائيل بدون پشتيبانى نامحدود آمريكا نمى تواند جنگ بكند. هواپيماها و بمب هاى ما ساخت آمريكا است. هنگام جنگ، ما به قطعات يدكى، تجهيزات و انواع ادوات نياز داريم. در دوران جنگ يوم كيپور [جنگ رمضان]، هنرى كيسينجر با يك «پل هوائى» شبانه روز به ما كمك مى رساند. و فكر مى كنم كه آن جنگ در مقايسه با جنگ با ايران، به يك پيك نيك شباهت داشته باشد.
بيائيد نگاهى به نقشه بيندازيم. پيش از شروع هر جنگى، اين كار توصيه شده است.
نخستين چيزى كه تو چشم مى زند، تنگه باريك هرمز است. يك سوم نفت حمل شده از طريق درياها از اين تنگه مى گذرد. كل صادرات نفت عربستان، كشورهاى خليج فارس، عراق و ايران از اين راه باريك دريائى گذشته و در تيررس قرار دارد.
واژه «باريك»، كمترين چيزى است كه مى شود گفت. پهناى اين آبراه ۳۵كيلومتر است. يعنى معادل فاصله غزه از بيرشوا، كه در هفته پيش هدف راكت هاى دست ساز جهاد اسلامى قرار گرفت.
هنگامى كه اولين هواپيماى اسرائيل وارد فضاى ايران شود، اين تنگه بسته خواهد شد. نيروى دريائى ايران داراى قايق هاى موشك انداز بسيارى است، ولى نيازى به آن ها نخواهد بود. موشك هاى مستقر در زمين كافى است.
هم اكنون جهان در آستانه دوزخ تلو تلو مى خورد. سقوط نه تنها يونان كوچك بلكه همراه با آن، بخش عمده اى از اقتصاد جهان را تهديد مى كند. حذف يك پنجم نفت مصرفى ملت هاى صنعتى فاجعه اى به بارخواهد آورد كه حتى تصورش را هم نمى توان كرد.
گشايش تنگه با زور به عمليات نظامى عمده اى نياز خواهد داشت (از جمله «پياده شدن چكمه پوش ها») كه همه بدبيارى هاى آمريكا در عراق و افغانستان را تحت الشعاع قرار خواهد داد. آيا امريكا توانائى چنين كارى را دارد؟ يا ناتو؟ خود اسرائيل در چنين رده اى نيست.
اما، اسرائيل بيش از اين در عمليات درگير خواهد شد، االبته فقط در زمينه هدف واقع شدن
در يك نمايش نادر وحدت، همه سران سرويس هاى مخفى اسرائيلى از جمله رؤساى موساد و شين بت آشكارا با ايده جنگ مخالفت كردند. ما فقط مى توانيم حدس بزنيم چرا.
من اصلا نميدانم كه چنين عملياتى ميسر است يا نه. ايران كشور بزرگى است، نقريبا به اندازه آلاسكا. تاسيسات هسته اى در پهنه كشور پراكنده اند و عمدتا در زير زمين قرار دارند. حتى با بمب هاى نفوذى ويژه كه آمريكائيان در اختيار بگذارند، فقط ممكن است تلاش هاى ايران رابه تاخير اندازد – يعنى در وضعيتى كه قرار دارند ، نگه دارد - آن هم فقط به مدت چند ماه. براى چنين نتيجه ناچيزى، بهاى بسيار گزافى بايد پرداخت.
علاوه بر اين، كاملا مسلم است كه با آغاز جنگ، اسرائيل موشك باران خواهند شد. نه فقط از ايران، بلكه همچنين از سوى حزب الله و شايد حماس. ما دفاع مناسبى براى شهرهاى مان نداريم. ميزان كشته و نابودى كمر شكن خواهد بود.
ناگهان، رسانه ها درباره سه زيردريائى ما داستانسرائى مى كنند–اگر آلمانى ها لطفى بكنند و سخاوتمندى به خرج دهند، به زودى تعداد ان ها به پنج يا شش خواهد رسيد. آشكارا گفته اند در صورتى كه ايران بمب هاى اتمى اش را (كه هنوز وجود خارجى ندارند) عليه اسرائيل به كار ببرد، اين زيردريائى ها قدرت «تهاجم دوم» اتمى ايجاد خواهند كرد؛ ولى امكان دارد كه ايرانيان از سلاح هاى شيميائى يا ديگر سلاح هاى كشتار جمعى استفاده كنند.
ولى بهاى سياسى را نيز بايد درنظر گرفت. در كشورهاى اسلامى تنش هاى زيادى وجود دارد. در بسيارى از اين كشورها، ايران از داشتن محبوبيت بسياردور است. اما، يورش اسرائيل به يك كشور عمده مسلمان، بى درنگ وحدت ميان شيعه و سنى را از مصر و تركيه گرفته تا پاكستان و فراتر از آن پديد خواهد آورد. اسرائيل به ويلائى در يك جنگل آتش گرفته تبديل خواهد شد.
اما، حرف زدن درباره جنگ مصرف هاى زيادى دارد، از جمله مصرف سياسى داخلى.
شنبه گذشته، جنبش اعتراضات اجتماعى دوباره جان گرفت. پس از وقفه دوماهه، توده هاى مردم در ميدان رابين در تل آويو گردهم آمدند. اين تظاهرات كاملا چشمگير بود. چرا كه در همان روز راكت هاى بسيارى روى شهرهاى نزديك غزه پرتاب شد. تا كنون، در شرايط مشابه، همواره تظاهرات را لغو مى كردند ومشكلات امنيتى همه چيز را به فراموشى مى سپرد. ولى نه اين بار.
همچنين، بسيارى از مردم گمان مى بردند كه هياهوى جشن گيلعاد شاليت اعتراض را از ذهن مردم زدوده است. ولى اشتباه كرده بودند.
به راستى، اتفاق قابل ملاحظه اى روى داده بود. رسانه ها كه ماه ها از كنارجنبش اعتراضى گذشته اند، تغيير رويه دادند..
ناگهان همه آن ها، از جمله هاآرتص، خنجر در پشت ان فرو بردند. براى مثال، همه روزنامه هاى روز بعد نوشتند كه «بيش از ۲۰هزار نفر» در تظاهرات شركت داشتند. بسيار خوب، من هم شركت داشتم و من هم اطلاعى دارم. در اين تظاهرات، دست كم صدهزار نفر شركت داشتند و بيشتر آن ها جوان بودند. من به سختى مى توانستم بجنبم.
بر خلاف ادعاى رسانه ها، تظاهرات تحليل نرفته است. بر عكس! اما، به نظر حضرات بهتر است براى خارج كردن عدالت اجتماعى از ذهن هاى مردم ، درباره «خطر موجوديت» صحبت كرد؟
به علاوه، اصلاحات درخواستى معترضان به پول نياز دارد. در بستر بحران جهانى مالى، حكومت اسرائيل سرسختانه با افزايش بودجه دولت مخالفت مى كند چرا كه مى ترسد به درجه اعتبارى كشور صدمه بزند.
در آن صورت، از كجا بايد پول پيدا كرد؟ فقط سه منبع معتبر وجود دارند: از شهرك هاى مسكونى (چه كسى جرئتش را دارد؟)، از منابع مذهبى افراطى (ايضا!) و بودجه كلان نظامى.
ولى در آستانه حياتى ترين جنگ در تاريخ ما، چه كسى جرئت دارد كه به بودجه نيروهاى مسلح دست بزند؟ ما براى خريد هواپيماى بيشتر، بمب بيشتر، زيردريائى بيشتر به ِشكِل* بيشترى نياز داريم. دريغا كه مدرسه ها و بيمارستان ها بايد صبر كنند.
پس خدا محمود احمدى نژاد را حفظ كند. بدون او ما چه مى كرديم؟
------
عنوان اصلى مقاله: Hold me back , by Uri Avnery
منبع:
http://zope.gush-shalom.org/home/en/channels/avnery/1320356430
* شكل Shekel واحد پول اسرائيل، معادل ۰,۲۷۱ دلار آمريكا ست.
۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه
تعدادی از روزنامه نگاران غربی، آمریکائی و انگلیسی، اتهامات تازه برعلیه ایران را مشابه ادعاهای دروغ کولین پاول درمورد اسلحه کشتار جمعی عراق دانستند
توطئه تازه آمریکا برعلیه ایران را باید با درنظر گرفتن مجموعه حوادث گذشته و حال منطقه و گرفتاریهای بهوجود آمده برای دولت آمریکا در نظر گرفت. انتقال فشار از سوریه به ایران با اتهام تازه، باین دلیل انحام میگیرد که توهمات آمریکائیها در مورد سقوط دولت سوریه در برخورد با واقعیات به شکست انجامیده است...
تارنگاشت عدالت
مطلب دريافتی
منبع: سایت تاسیون
مترجم احمد مزارعی
تعدادی از روزنامه نگاران غربی، آمریکائی و انگلیسی، اتهامات تازه برعلیه ایران را مشابه ادعاهای دروغ کولین پاول درمورد اسلحه کشتار جمعی عراق دانستند.
شک و تردید و نقد در مورد اتهامات عليه ایران در صفحۀ اول روزنامههای «گاردين»، «فایننشال تایمز»، «نیوزویک» و غيره بچاپ رسید. روزنامههائی که هیچگاه انعطاف سیاسی با ایران نداشته و از مخالفان دولت آمریکا هم نبودهاند. اما تردید همراه با هشدار اينان، با این منظور انجام گرفته که جوامع غرب را از در افتادن به بازی جهنمی دیگری که اوباما در ادامه راه بوش، در پیش گرفته، بپرهیزند و هشیارانه عمل کنند.
ضرورت دارد نسبت به این اتهام و اهدافی که در پشت آن نهفته است با دقت و روشنی برخورد شود، و باید آن را در پرتو حوادث موجود در خاورمیانه بررسی نمود.
یکم: در حال حاضر امپریالیسم آمریکا در طرح تخریب سوریه دچار بنبست شده است، آمریکا و اسرائیل بر روی این طرح سرمایهگذاری زیادی کردند، و هدفشان این بود که با از میان برداشتن سوریه به منظومه مقاومت و استقلال در منطقه ضربهای کمرشکن وارد کنند، تا با اینحساب بتوانند از نفوذ و قدرت ایران و تأثیر آن بر توازن نیروهای میان اعراب و اسرائیل بکاهند.
مسئولان آمریکائی از ماه مارچ گذشته، عمدتاً فشار خود را بر سوریه متمرکز کردند، زیرا موقعیت سوریه و حمایت آن از نیروهای مقاومت و دادن امکانات به آنان، از نظر استراتژیک یک معادله دفاعی در برابر قدرت تجاوزکارانه اسرائیل بوجود آورده است. اسرائیل در دو حنگ خود، در لبنان و غزه، با شکست روبهروشد. هر دو جنگ زیر نظر رئیسجمهور سابق آمریکا جورج بوش انجام گرفت، که توانست یک ائتلاف بینالمللی را از کشورهای غربی و عربی و از نظر امنیتی و سیاسی بوجود آورد. در دو جنگ مذکور کشورهای جبهه معتدل و نفتی عرب هزينههای مادی جنگ را به اسرائیل و آمریکا پرداختند- جنگهايی که آشکارا قتلعام و کشتارجمعی ملت لبنان و فلسطین بحساب میآیند.
بنظر میرسد حوادث سوریه در چند هفته آینده رو بهبهبودی خواهد گذاشت. دولت آمریکا اردوغان را واداشته تا در پرتو موازنه تازهای که در سازمان ملل در پی وتوی چین و روسیه پیش آمده نوعی فشار ملایمتر را بر روی سوریه حفظ کند. اما در مجموع طرح سابق بر علیه سوریه دچار افت شده است.
انتقال فشار از سوریه به ایران با اتهام تازه، باین دلیل انحام میگیرد که توهمات آمریکائیها در مورد سقوط دولت سوریه در برخورد با واقعیات به شکست انجامیده است، وعده هائی که اردوغان و شیخ قطر در مورد سقوط زودرس سوریه میدادند بسادگی تبخير شد و موجبات خشم سارکوزی را نیز فراهم آورد.
دوم: آنچه که آمریکائیها درعراق توقع داشتند و «حق» خود میدانستند که تا پايان امسال تحقق یابد، درهم ریخته شد و امید چندانی برای آنچه که آنان فکر میکردند وجود ندارد. آنان میخواستند که بیش از یکصد هزار نظامی بهمراه تعداد زیادی مستثار و چند هزار کارمند سفارت، برخوردار از مصونیت سیاسی در عراق بمانند. اما اوضاع عراق و تصمیمگیری سیاستمداران عراقی تصمیم بر خروح آمریکائیها گرفتند. یکی از شخصیتهای قدرتمند و تاثیرگزاری که در عراق سرسختانه با حضور آمریکائیها تحت هر عنوانی مخالف میکند، مقتدی صدر است، و نقش او مبنی بر خروج آمریکائیها بسیار موثر بود و همگان نظر وی را پذیرفتند. اما در مورد اینکه عدهای بعنوان کارشناس اسلحههای مدرن و با بعنوان مربی در عراق بمانند، حداکثر تعداد آنها سه هزار نفر بیشتر نخواهد بود و آنها هم بعنوان افراد عادی و بدون مصونیت سیاسی بحساب خواهند آمد.
در ماههای گذشته دولت آمریکا کوشید از طریق ایران و سوریه، دولت عراق را وادارد تا مالکی بپذیرد سربازان موجود در عراق باقی بمانند، و ایران و سوریه متعهد شوند و دولت عراق را هم وادارند که نیروهای آمریکا در عراق مورد تعرض قرار نگیرند. حتا آمریکائیها خواسته بودند که دولتهای ایران و عراق تعهدات کتبی دراین زمینه بسپارند.
اما موضعگیری ایران و سوریه در این زمینه کاملاً روشن بود: نیروهای آمریکائی نه فقط از عراق بلکه از کل منطقه بايد خارج شوند. هم چنین دو کشور در مورد اسرائیل نظرشان چنین است که تا هنگامی که این کشور به تجاوزات خود ادامه میدهد و سرزمینهای دیگران را در اشغال خود دارد، نمیتواند امنیتی در این منطقه داشته باشد.
منظومه منطقهای برای فشار بر ایران و سوریه
ایجاد منظومهای منطقهای برای وارد آوردن حداکثر فشار بر ایران و سوریه در شرایط فعلی هدف اصلی آمریکا میباشد. آنان پس از اینکه ترکیه را درگیر مشکلات با سوریه کردند، اکنون در صدد آن هستند که با طرح اتهامی دروغین بر علیه ایران و با بمیان کشیدن عربستان در مشکلات منطقه، بدون اینکه خود آمریکا بظاهر، با هیچ گرفتاری روبهرو شود، منطقه را در هم بریزند و در این میان همۀ ضرر و زیانها به ملتهای منطقه وارد شود. جنگ و نزاعهای مذهبی و طایفهای تر و خشک را با هم خواهد سوزانید، تا آمریکا بتواند دراین میان منافع خود را تأمین کند. آنچه که آمریکا تاکنون با تهاجم نظامی و ایجاد مشکلات در مرزهای سوریه و درون عراق نتوانسته بدست آورد، اکنون میخواهد با راه انداختن اختلافات مذهبی و اتهامات واهی و دخالت دادن مراکز بینالمللی، تأمین نماید. آنچه که در روزهای اخیر در مصر بوجود آمد و طی آن صدها مسیحی کشته و زخمی شدند، آنچه که در مرزهای سوریه میگذرد، آن جنایتی که در حق ملت بحرین میشود و اتهامات اخیر برعلیه ایران را باید مجموعه توطئههای بهم پیوستهای دید که یک هدف را دنبال میکند و آن بقای امپریالیسم آمریکا در منطقه و غارت و در اسارت نگهداشتن ملتهای آن میباشد.
سوم: پس از انقلاب اسلامی در ایران، نیروهای استقلالطلب در مطنقه قدرت یافتند، بویژه در میان نیروهای مقاومت در فلسطین و لبنان. دولت آمریکا و اسرائیل این وضعیت را نمیتوانستند تحمل کند زیرا با گذشت زمان از تسلط و نفوذ سیاسی آنها کاسته شد. با پیوستن سوریه به آنان و ایجاد جبهه «مانع» در مقابل جبهه «اعتدال»، آمریکا، اسرائیل همراه با کشورهای غربی و کشورهای عربی وابسته به غرب هر روز برفشارهای خود بر ایران افزودند. این سیاست علیرغم اشکال مختلفی که بخود گرفته، هم چنان ادامه دارد.
توطئه تازه آمریکا برعلیه ایران را باید با درنظر گرفتن مجموعه حوادث گذشته و حال منطقه و گرفتاریهای بهوجود آمده برای دولت آمریکا در نظر گرفت. از سوئی پس از شکست اسرائیل از حزبالله در سال ۲۰۰۶ اسرائیل هم چنان برای نابودی حزبالله میکوشد و اخیراً تهدید جنگ گستردهای برعلیه نیروهای مقاومت نموده. مسئله هستهای ایران، مقاومت سوریه و شکست همه فشارهای دولت ترکیه و عربستان برآن، احتمال يک جنگ بزرگ در منطقه را افزايش داده است و مطبوعات جنگطلب آمریکايی و اسرائیلی آن را «جنگ روز قیامت» مینامند .
علیرغم کوششهای فراوانی که مسئولان آمریکائی بخرج دادند تا وانمود کنند ادعای آنان درست و مبتنی بر دلایل درست است، و اینکه قصد دولت ایران بطور جدی ترور سفیر عربستان بوده است، اما روزنامهها و روزنامهنگاران آمریکائی بسياری این ادعا را شديداً خیالی میدانند و مجله «نیوزویک» نوشت که در ادعاهای دولت آمریکا هیچ دلیل مستحکمی وجود ندارد. همچنین همان مجله در بخشی ازتوضیحات خود میافزاید، این اولین بار نیست که آمریکا ایران را متهم به چیزی میکند که حقیقت ندارد. مجله در ادامه مینویسد ادعاهای دولت آمریکا بدرستی شبیه ادعای وجود سلاح کشتار جمعی در عراق است. در پایان مجله «نیوزویک» دولت آمریکا را از طرح ادعاهای واهی بر علیه ایران برحذر داشته و مینویسد که این امر به اعتابر ادعاهای دیگر آمریکا نیز ضربه وارد خواهد ساخت.
مجله «آتلانتیک» نیز مقالهای بقلم استیو کلیمونس منتشر کرده و سئوال زیر را مطرح میکند: «آیا براستی ایران قصد ترور سفیر عربستان را داشته است؟» سپس خود پاسخ میدهد که ایران اگر منافعی در امری داشته باشد بدون خجالت به آن کار مبادرت خواهد ورزد، اما در اینجا سئوال اینست که مصالح ایران در بقتل رساندن سفیر عربستان چه میتوانند باشند؟
روزنامه «لوسآنجلس تایمز» که نسبت به بقیه از جرأت بیشتری برخوردار است، مینویسد: وقتی آمریکا بخود اجازه میدهد تا دشمنان خود را در سایر کشورها از میان بردارد، هم چنانکه عولقی را در یمن بقتل رساند، حال چرا در مورد ایران سیاست یک بام و دو هوا در پیش میگیرد؟
تدارکات جنگی علیه سوریه و ایران

تدارکات جنگی علیه سوریه و ایران
حزب کمونیست کانادا
خواهان افشای دولت هپر و تشکیل دولت ضد جنگ است
Journal de l’Art et du Combat
گاهنامۀ هنر و مبارزه
ترجمه توسط حمید محوی
Site web du
Parti communiste du Canada (marxiste-léniniste)
Enregistré auprès d'Élections Canada sous le nom de
Parti marxiste-léniniste du Canada
سایت حزب کمونیست کانادا (مارکسیست- لنینیست)
Numéro 39
28novembre 2011
تدارکات جنگی علیه سوریه و ایران
حزب کمونیست کانادا
خواهان افشای دولت هارپر
و تشکیل دولت ضد جنگ است
کانادایی ها باید از این اصل دفاع کنند که تدارکات جنگی به همان اندازه مهم است که هر گونه جنایت جنگی دیگر. جنگ تجاوزکارانه، بالاترین جنایت جنگی بوده و بی آن که شرایط عینی و ذهنی آن فراهم آمده باشد، تحقق نخواهد یافت.
دفاع از چنین اصلی به این معنا است که باید دولت کانادا را مسئول تدارکات جنگی علیه سوریه و ایران دانست، و باید به هم چنین تمام آنهایی را که به بهانه های مختلف در پی توجیه چنین تدارکاتی هستند، به عنوان مسئولان جنگ تلقی کرد.
تدارکات جنگی علیه سوریه و ایران به فهرست جنایات جنگی که پیش از این توسط دیکتاتور فدرال و مشاورانش انجام گرفته اضافه می گردد، فهرستی که علاوه بر افغانستان از این پس جنگ تجاوزکارانه علیه لیبی را نیز در بر می گیرد.
در مراسم 24 نوامبر در اوتاوا، به مناسبت بزرگداشت جنگ علیه لیبی به عنوان پیروزی بزرگ و فتح مشمئز کننده ای که تنها می توان آن را با فتوحات نازی ها قابل مقایسه دانست، جنگ طلبی و دیکتاتوری هارپر را مثل روز آشکار ساخت.
دیکتاتوری فدرال هارپر به عنوان دولتی که ضمیمۀ نظام امپریالیستی و دولت های تحت سلطۀ ایالات متحده است، و به عنوان عضو پیمان تجاوزکارانۀ ناتو و مرکز فرماندهی دفاع هوا فضای آمریکای شمالی، کشور کانادا و نیروهای نظامی ا ش را برای جنگ علیه سوریه و ایران آماده می کند. چنین تدارکاتی چیزی نیست به جز جنایت جنگی از سوی آن هایی که مستقیما در آن شرکت دارند و آنهایی که با هارپر هم راه شده اند.
روز 20 نوامبر، دیکتاتور هارپر اعلام کرد که «کشتی جنگی کانادایی تا پایان سال 2012 در آبهای مدیترانه باقی خواهد ماند و در خدمت عملیات محاصره و لوژیستیک در پاسخ به خشونت دولت سوریه در جنگ داخلی به کار بسته خواهد شد.». دولت کانادا اعلام کرد که کشتی «وانکوور» که در تجاوز نظامی به لیبی شرکت داشته است، دوباره در عملیات دریایی ناتو در مدیترانه، « عملیات آندیوور» تا پایان سال 2012 به خدمت گرفته خواهد شد.
(توضیحات مترجم : کشتی جنگی «وانکوور» کلاس هالیفاکس، تقریبا چند منظوره که از سال 1993 وارد خدمت نیروی دریایی کانادا در اقیانوس آرام شد. این کشتی دارای قابلیت ضد زیر دریایی و اهداف هوایی و زمینی است.)
سال بعد مأموریت این کشتی به یک کشتی جنگی دیگر به نام «شارلتوته تاوون» که یک کشتی مشابه و از کلاس هالیفاکس است واگذار خواهد شد. عملیات آندیوور به بهانۀ مبارزه با تروریسم از سال 2001 در آبهای دریای مدیترانه آغاز شد.
NCSM Charlottetown
این کشتی جنگی در سال 1995 وارد خدمت به نیروی دریایی کانادا شده است.
وزیر جنگ کانادا، پیتر مک – کی گفت که کانادا برای حملۀ نظامی به سوریه آماده است. آرتش کانادا «برای هر احتمالی آماده می شود». حمله علیه سوریه «تنها پس از یک سری مجازات های تدریجی در سطح بین المللی امکان پذیر خواهد بود [...] من فکر می کنم با رفتار بسیاری از دیکتاتورها سازشکاری نخواهد شد. ولی چگونه وارد عمل خواهیم شد و مرحلۀ بعدی چه خواهد بود، این موارد بستگی به برخی روندهای تدریجی دارد.»
این «روند تدریجی» مربوط است به مداخلات فعال ایالات متحده و اروپا در سوریه که عبارت است از ایجاد جنگ داخلی واپس گرای مصنوعی و تدارکات نظامی ضروری برای صف آرایی نظامی نیروهای ناتو در خارج از مرزهای سوریه به هدف حملۀ نظامی به این کشور. این تدارکات، پیش از همه، عبارت است از تحریف خبری برای جلب توافق افکار عمومی که هیچ مخالفتی برای سرنگونی رژیم سوریه و ایجاد دولتی که مستقیما به نظام امپریالیستی وابسته و تحت کنترل ایالات متحده باشد وجود نداشته باشد.
تخریب افکار عمومی و آماده سازی آن برای جنگ تجاوزکارانه بر اساس تاکتیک استعماری انجام می گیرد که عبارت است از «نفاق بیانداز و حکومت کن». در جهان معاصر ابر قدرت، قدرتی است که می تواند اپوزیسیون داخل کشوری را که به عنوان هدف تعیین شده، تأمین مالی کرده و مسلح سازد. این اپوزیسیون می تواند از بین قبایل مختلف، مذاهب یا قومیت های مختلف باشد و یا خیلی به سادگی، از اپوزیسیون هایی باشد که برای کسب قدرت عجله داشته و به پشتیبانی امپریالیسم ایالات متحده تکیه می کند. در نتیجه رژیمی که به این شکل مورد حمله قرار گرفته، با تمام قوا به دفاع از خود بر می خیزد، و به این ترتیب خشونت ها بالا گرفته و به سوی جنگ داخلی واپس گرا حرکت می کند و سپس فراخوان برای مداخلۀ بین المللی صادر می شود.
در کانادا، پشتیبانی مهم از سیاست جنگی دیکتاتور فدرال از سوی آنهایی به عمل می آید که پرچم «مسئولیت حفاظتی» را به دست گرفته اند، و از اعمال خشونت خارجی برای جلوگیری از خون ریزی در جنگ داخلی حرف می زنند. و داستانی را که در مورد لیبی تعریف کردند، دوباره می خواهند دوباره در مورد سوریه بازنویسی کنند.
این داستان تکراری از زبان آنهایی که از سرنگونی رژیم ایران حرف می زنند نیزشنیده می شود. امپریالیسم آمریکا چشم طمع به ایران دوخته و می خواهد این کشور را از چنگ رقبای اروپایی خود درآورد. بدگویی هایی ایالات متحده در مورد ایران بی غرض نیست. ایالات متحده فراموش می کند که جامعۀ ایران سرنگونی دولت از طریق کودتا را که به روی کار آمدن رژیم دژخیم و مستبد پهلوی و بازگشت شاه انجامید در تاریخ خود به ثبت رسانده و نتایج آن را نیز متحمل شده است. از تاریخ سرنگونی شاه در سال 1979، جامعۀ ایرانی روند پر تحرکی را به خود دیده : مبارزۀ طبقاتی و تضادها و منازعاتی که در اثر تحولات در جامعۀ سنتی و امتیازات اشرافیت به وجود آمد، سیر تحولات در تولیدات کوچک به تولیدات اجتماعی مدرن و زایش طبقۀ سرمایه دار بومی که خواهان بهره برداری از منابع طبیعی کشور است و تولیدات بزرگ، و بخشی که سرنوشت خود را به انحصارات جهانی پیوند زده و از سوی دیگر جنبش طبقۀ کارگر که بیش از پیش ابعاد گسترده به خود گرفته و با کسب تجربیات بیشتر به میدان آمده است.
آنهایی که از بلند پروازی های جنگی دیکتاتور هارپر دفاع کرده اند، در عین حال هر گونه تأمل و تحلیل در زمینۀ جنگ امپریالیستی را نیز بی مورد ارزیابی می کنند. آنها نمی خواهند بپذیرند که مسئولیت مردم کانادا در رابطه با مردم جهان و در رابطه با اصل حفاظت از جان انسان ها، در سازمان دهی و ایجاد دولت ضد جنگ در همین کشور (یعنی در کانادا) است. مسئولیت از تشکیل دولتی آغاز می شود که مسئولیت حفظ حقوق عمومی و حقوق همگان را به عهده می گیرد و این حقوق را در مقابل حقوق انحصارات تضمین کرده و شرایطی را به عنوان جایگزین به وجود می آورد که وجود انسان در آن از وضعیت مرکزی برخوردار باشد. هر گونه تعبیر دیگری از مسئولیت بین المللی کانادا تقلب و جزء بهانه هایی است که می خواهد ما را به ماشین جنگی امپریالیسم امپراتوری آمریکا ضمیمه کند.
آنهایی که بلند پروازی های جنگجویانۀ هارپر را تأیید می کنند، فراموش کرده اند که مسئولیت حفاظت واقعی به عهدۀ خود مردم است، آنها هستند که برای دفاع از حقوقشان متشکل می شوند. مردم رهایی بخش خودشان هستند. آنهایی که از جنگ دفاع می کنند، فراموش کرده اند که نظام امپریالیستی ایالات متحده همه جا جاسوس و مأمور می فرستد تا حرج و مرج ایجاد کنند، دقیقا مشابه جاسوسان و مأمورانی که پلیس کانادا بین سازمان ها و گروه هایی فرستاده بود که برای مخالفت با گرد هم آیی کشورهای 20 در سال 2010 در اونتاریو جمع شده بودند.
آنهایی که با جنگ موافقت کرده اند، فراموش کرده اند که اصول استقلال و حاکمیت ملت ها، حق مورد حمله واقع نشدن توسط قدرت های بزرگ امپریالیستی و ضرورت ایجاد تعادل بین المللی بر اساس منافع متقابل و نه بر اساس قانون جبهۀ زور و قدرت برتر، تماما از دست آوردهای پیروزی بر فاشیسم طی جنگ دوّم جهانی است. این اصول به هیچ وجه نباید تحت تأثیر باز زایی فاشیسم و فشار نظام امپریالیسم دولتی به رهبری ایالات متحده به فراموشی سپرده شود و زیر پا گذاشته شود، که پیوسته در پی ایجاد آنارشی، دیکتاتوری و تداوم وضعیت جنگی و تحمیل قانون قدرت برتر است.
آنهایی که با سیاست جنگی هارپر هم پیمان شده اند، فراموش کرده اند که در سال های 1960 و 1970، وقتی ژاندارمری سلطنتی کانادا و مأموران نظامی ایالات متحده سعی کردند مبارزات عادلانۀ مردم استان کبک را برای کسب حقوق ملی در هم شکنند، و آن را به تروریسم کور، آنارشی و هرج و مرج تبدیل سازند، کانادا نیز هدف تحریکات جنگ داخلی قرار گرفته بود. دیکتاتور فدرال در آن دوران به بهانۀ مبارزه علیه تروریسم حکومت نظامی اعلام کرد و نیروهای مسلح را در خیابان های کبک مستقر ساخت تا با ایجاد ترس و وحشت، مبارزان حقوق عمومی را از فعالیت بازدارد. درسال 1979، کمیسیون مک دونالد دربارۀ انحرافات ژاندارمری سلطنتی کانادا، از تروریسم دولتی و مداخله در سازمان های مردمی یاد کرده است که به هدف منصرف ساختن طبقۀ کارگر و متحدانش در بازسازی تشکیلاتی انجام گرفته بود.
شخصیت های پیشگام آن دوران در اتحاد با مبارزات رهایی بخش ملی در کبک علیه امپریالیسم ایالات متحده و استعمار آنگلیس – و – کانادا بودند. در شرایط آن دوران، می بایستی آگاهانه با جاسوسان و ارتش آمریکا رویا رویی می کردند که با سوء قصدهای تروریستی و دیگر روش های پلید و پلشت برای سرکوب مبارزات رهایی بخش ملی کبک و جنبش کارگری و مبارزۀ عمومی برای حقوق اجتماعی شان، و به همین ترتیب زنان و نخستین ملت های کانادایی (مترجم : به احتمال قوی یعنی قبایل سرخپوست)، در پی ایجاد جنگ داخلی بودند. در آن دوران خطر واقعی جنگ داخلی واپس گرا تهدید می کرد، مداخلۀ ارتش آمریکا از یک سو و از سوی دیگر به هدف ضمیمه سازی کانادا و کبک به بهانۀ دفاع از امنیت ملّی ایالات متحده، پرچم کذایی حفاظت از جان شهروندان را برافراشته بودند.
مسئولیت کاندایی ها دفاع از خودشان در مقابل دیکتاتور فدرال و امپریالیسم ایالات متحده است، تا طبقۀ کارگر و متحدانش بتوانند از حقوق همگانی دفاع کنند و به حل مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود در این کشور بپردازند.
چنین امری به این معنا است که باید به دست یازی های پلیس سیاسی که در صفوف سازمان های مردمی و مبارزات آنها برای دفاع از حقوق همگانی و برای آلترناتیوی که به مرکزیت اجتماعی انسان تکیه دارد، نفوذ کرده بودند آگاه بود. و به هم چنین باید آگاه بود که «جامعۀ بین الملل» جاسوسان و مأموران و گروه های مزدور و افرادی را به هدف جلوگیری از پیشرفت اجتماعی، و در صورت لزوم، تحریک جنگ داخلی واپس گرا برای تعویض رژیم، و روی کار آوردن رژیمی که از منافع امپراتوری ایالات متحده دفاع کند.
هم پیمان شدن با بلند پروازی های جنگ طلبانه دیکتاتور فدرال، به معنای به فراموشی سپردن تمام جهان است که در دام نظام امپریالیسم دولتی به رهبری ایلات متحده گرفتار آمده است.
هم پیمان شدن با بلند پروازی های جنگ طلبانه، به معنای به فراموشی سپردن واقعیت عینی کشورهای کوچک است که در فقدان قدرت کافی در رویارویی با تحریکات امپریالیستی و طرح تجزیه که در اشکال جنگ داخلی واپس گرا به وقوع می پیوندد بسیار شکننده هستند.
هم پیمان شدن با بلند پروازی های جنگ طلبانه به معنای نفی اصل عدم دخالت در امور داخلی ملت ها و حاکمیت آنها است.
هم پیمان شدن با بلند پروازی های جنگ طلبانه به معنای نفی این حقیقت است که ملت ها رهایی بخش خودشان بوده و هم آنها هستند که می توانند دیکتاتورها را سرنگون کنند. با فراموش کردن چنین اصلی است که به جبهۀ جنگ تجاوزکارانه به رهبری ایالات متحده می پیوندند، و چنین جنگی را به نام حفاظت از ملت هایی که در خطر رژیم خودشان قرار گرفته اند، توجیه می کنند.
هم پیمان شدن با بلندپروازی های جنگ طلبانه، به معنای منحرف ساختن مبارزات مردم برای دفاع از حقوقشان به ورطۀ جریان های پوشالی است که به جای پشتیبانی از کسب حقوق همگانی و مبارزه علیه مداخلات امپریالیستی، به تخریب مبارزات مردمی می انجامد.
هم پیمان شدن با بلندپروازی های جنگ طلبانه در کانادا، عملا به این معنا است که مبارزاتی را که در همین کشور برای متشکل ساختن طبقۀ کارگر و متحدانش برای دفاع از حقوق همگانی در مقابل حقوق انحصارات بر پا شده، و از مبارزات آگانه و سازماندهی شدۀ مردم، و از مبارزاتی که مرکزیت جایگاه انسان را به رسمیت می شناسد، قطع نظر کنیم.
دست تجاوزکاران از سوریه و ایران کوتاه!
جنایات جنگی هارپر را افشا کنیم!
آنهایی را که با جنایت جنگی هارپر هم پیمان شده اند
افشا کنیم!
برای تشکیل دولت ضد جنگ مبارزاتمان را
سازماندهی کنیم!
نظر ليگ جوانان کمونيست اسرائيل در هجدهمين مجمع عمومی فدراسيون جهانی جوانان دمکرات
منبع: حزب کمونيست اسرائيل
جنگ عليه ايران را قبل از شروع متوقف کنيد
نظر ليگ جوانان کمونيست اسرائيل در هجدهمين مجمع عمومی فدراسيون جهانی جوانان دمکرات
رفقای گرامی،
«ليگ جوانان کمونيست اسرائيل» از «جوانان کمونيست پرتغال» به خاطر ميزبانی اين مجمع تشکر میکند. مجمع، امروز، در زمان ناآرامی سياسی بزرگ در منطقه خاورميانه، برگزار میشود. علايم فزايندهای وجود دارد که دولت اسرائيل يک جنگ جديد را در خاورميانه- اين بار عليه مردم ايران- تدارک میبيند.
هفته گذشته، اسرائيل يک موشک با برد طولانی جديد را آزمايش کرد. هفته قبل از آن، نيروی هوايی اسرائيل در نزديک ايتاليا، با ارتشهای ناتو مانورهای مشترک داشت. سرپرست نيروهای نظامی بريتانيا اخيراً به اسرائيل سفر کرد، و وزير دفاع اسرائيل، با موضوع حمله عليه ايران در دستور کار خود، از بريتانيا ديدن کرد.
در زمانی که امپرياليسم و صهيونيسم شروع به کوبيدن بر طبل جنگ کرده اند، ليگ جوانان کمونيست اسرائيل، براساس تعهد انترناسيوناليستی خود به دفاع از صلح با صدای بلند میگويد:
جنگ عليه ايران را قبل از شروع متوقف کنيد!
نه به جنگهای تجاوزکارانه جديد عليه خلقهای خاورميانه!
اما دولت اسرائيل تحريکات جديدی را نه فقط عليه مردم ايران، بلکه عليه خلقهای عرب، برجستهتر از همه، عليه مردم فلسطين تدارک میبيند.
به تازگی شاهد مناسبت فرخنده پذيرش فلسطين به عنوان يک عضو کامل به يونسکو بوديم. دولت اسرائيل، با تصميم به ساختن ۲۰۰۰ واحد مسکونی جديد در شهرکهای يهودینشين ساحل غربی، به اين پاسخ داد.
نتيجتاً، اين آشکار میکند که حرف دولت راستگرای اسرائيل، در بارۀ «پيشرفت صلح»، چيزی جز حرف خالی نيست. دولت اسرائيل مدعی است که از صلح حمايت میکند، اما در واقع، بر روی زمين واقعياتی به وجود میآورد، که تنها اشغال و سرکوب مرم فلسطين را ژرفتر میسازد.
در سپتامبر، محمود عباس رييسجمهور فلسطين در مجمع عمومی سازمان ملل سخن گفت، و يک برنامه واقعبينانه و عادلانه برای صلح ارايه نمود. پاسخ دولت اسرائيل، با پشتيبانی امپرياليسم آمريکا، رد آن بود. اسرائيل همچنين پيشنهاد صلح عربی، ارايه شده از جانب جامعۀ عرب را رد میکند.
بنابراين، ما نبايد نسبت به حرف دولت اسرائيل، يا برخی مداخلات قدرتهای امپرياليستی توهم داشته باشيم. دولت ايالات متحده، و اتحاديۀ اروپايی به منافع مردم خدمت نمیکنند. آنها در دفاع از حقوق مردم فلسطين مداخله نمیکنند، و ما در مجمع عمومی سازمان ملل در سپتامبر شاهد اين بوده ايم.
آنها بخشی از اتحاد مثلثی امپرياليسم، صهيونيسم و مرتجعين عرب هستند، که عليه صلح، عليه ترقی اجتماعی، عليه حقوق خلقها کار میکنند.
پايان دادن به اشغال اراضی اعراب، کار خود خلقهای منطقه است.
و به صلح میتوان دست يافت. اما نه صلح امپرياليستی، براساس ادامه ستم بر خلقها، بلکه بر شالوده احترام به حق حاکميت ملی تمام مردم منطقه؛
صلحی که بر تشکيل يک حکومت مستقل فلسطين، در کنار اسرائيل، در تمام ساحل غربی و نوار غزه، با بيتالمقدس به عنوان پايتخت آن قرار داشته باشد؛
صلحی که بر برچيدن تمام شهرکهای يهودینشين در اراضی اشغال شده فلسطينی و برچيدن ديوار حايل قرار داشته باشد؛
صلحی که بر آزاد کردن تمام زندانيان فلسطينی، که در زندانهای اسرائيلی به سر میبرند، قرار داشته باشد؛
صلحی که بر دستيابی به يک راهحل عادلانه برای مشکل آوارگان فلطسينی، مطابق با قطعنامه شمارۀ ۱۹۴ سازمان ملل، با به رسميت شناختن حق بازگشت آوارگان فلسطينی، که يک حق انکارناپذير است، قرار داشته باشد.
رفقا،
ما نبايد فراموش کنيم که اسرائيل فقط سرزمينهای فلسطينی را اشغال نمیکند.
ما مخالف اشغال جنايتکارانه مزارع شبعا هستيم، و از مقاومت ميهندوستانه و استوار مردم آن، به ويژه از نوعی که پنج سال پيش، در مقابل تجاوز اسرائيل به لبنان شاهد آن بوديم، حمايت میکنيم.
ما از مبارزه مردم فلسطين برای برقرار کردن تماميت ارضی ميهن خود، و پايان دادن به اشغال بلندیهای جولان از طرف اسرائيل حمايت میکنيم.
ما کاملاً از بهار عربی، از خيزشهای مردمی، اعتراضات و تظاهرات برای دمکراسی و عدالت اجتماعی، که در تونس، مصر، بحرين، يمن و جاهای ديگر شاهد آن بوده ايم، پشتيبانی میکنيم.
معهذا، ما هر نوع مداخله در کشورهای عربی، به بهانه «کمک به بهار عربی» را قاطعانه محکوم میکنيم. بمباران ليبی از طرف ناتو در خدمت منافع مردم ليبی نبود، بلکه به آن لطمه زد؛ در سوريه، مداخله ايالات متحده و فرانسه به منافع مردم سوريه خدمت نکرد، بلکه به آن لطمه زد.
رفقا،
دولت اسرائيل سياستهای تجاوزگرانه را نه فقط در سياست خارجی خود، بلکه در سياست داخلی خود نيز دنبال میکند.
اقدامات نئوليبرالی، خصوصیسازی خدمات عمومی، کاهش بودجه اجتماعی- جملگی به شرايط زندگی اقشار وسيعی در درون اسرائيل لطمه زده اند. بحران جهانی اخير سرمايهداری اوضاع را بدتر کرده است، چون دولت سعی دارد که زحمتکشان هزينه اين بحران را بپردازند.
در شرايطی که هزينه زندگی رو به افزايش دارد، دستمزدها ثابت مانده اند. جوانان، به کارهای موقت مشغولند، خود را از تأمين زندگی ناتوان میبينند، چون مواد غذايی گرانتر شده است، رفتوآمد همگانی گرانتر شده است، مسکن گرانتر شده است.
چهار ماه پيش، اين تنشهای اجتماعی موجب زايش يک جنبش اجتماعی اعتراضی وسيع، به رهبری جوانان شد. اين جنبش توانست به شيوهای بیسابقه، اسرائيلیها را در تظاهرات بسيج نمايد.
جنبش، که رفقای ليگ جوانان کمونيست اسرائيل در آن نقش رهبری دارند، خواهان يک نگرش اجتماعی جديد است، نگرشی که عدالت اجتماعی را به جای منافع تعدادی سوپر ثروتمند، در صدر قرار دهد.
در اوج بسيج، در سوم سپتامبر، نيم ميليون اسرائيلی در آن واحد، در تظاهرات شرکت کردند- ۳۰۰٫۰۰۰ هزار نفر در تلآويو و ۲۰۰٫۰۰۰ نفر در مناطق ديگر کشور- که بالغ بر ۶ درصد از جمعيت کشور میشود.
اين تحولات ما را مملو از خوشبينی نموده و عزم ما را برای ادامه مبارزه برای حقوق جوانان راسختر کرده است.
ليگ جوانان کمونيست، که به مارکسيسم- لنينيسم معتقد است، به مبارزه برای دگرگونی اجتماعی انقلابی، برای رسيدن به سوسياليسم، که تنها راهحل مشکلاتی است که سرمايهداری به وجود آورده، ادامه خواهد داد.
ليگ جوانان کمونيست، که تنها جنبش سياسی جوانان در اسرائيل است که جوانان يهود و عرب در آن عضويت دارند، به مبارزه عليه نژادپرستی، عليه تبعيض، عليه ناسيوناليسم و صهيونيسم ادامه خواهد داد.
ليگ جوانان کمونيست اسرائيل به تحکيم فدراسيون جهانی جوانان دمکرات، به مثابه سازمان ماندگار جوانان ضدامپرياليست، متعهد است. نقشی که فدراسيون جهانی جوانان دمکرات در اين عرصه ايفاء میکند، منحصر به آن است، و بايد حفظ شود.
نهادهای خيريه و انساندوستانه بينالمللی زيادی وجود دارند. ما به يکی ديگر از آنها نيازی نداريم. فورومهای جوانان بسياری وجود دارد که چشمانداز ليبرالی دارند. ما به يکی ديگر از آنها نيازی نداريم.
اما تنها يک سازمان جهانی جوانان ضدامپرياليست وجود دارد، تنها يک سازمان جهانی جوانان دارای چشمانداز سوسياليستی وجود دارد، و آن فدراسيون جهانی جوانان دمکرات است.
اين ميراثی است که ما، در ليگ جوانان کمونيست، مصمم به دفاع از آن هستيم.
رفقا،
محمود درويش، شاعر فلسطينی زمانی قطعه «در اين سرزمين چيزی هست که زندگی را توجيه میکند» (على هذه الارض ما يستحق الحياة) را نوشت. ملهم از اين کلمات، و سرشار از انرژی عظيم جنبش اجتماعی اعتراضی اخير، ما در ليگ جوانان کمونيست اسرائيل به مبارزه برای يک زندگی بهتر در اين سرزمين، برای همه ادامه خواهيم داد.
زنده باد همبستگی انترناسيوناليستی!
زنده باد فدراسيون جهانی دانشجويان دمکرات
بيان شده به وسيله يوری ولتمان، عضو دبيرخانۀ کميتۀ مرکزی ليگ جوانان کمونيست اسرائيل
ليسبون، پرتغال
هشتم نوامبر ۲۰۱۱
***
۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه
بیانیه ی اشتراک علیه تهدیدات نظامی و تحریم اقتصادی
بیانیه ی اشتراک علیه تهدیدات نظامی و تحریم اقتصادی
www.eshterak.info - اشتراک
برای رهایی به نیروی جمعی خود تکیه میکنیم
بیانیه ی اشتراک علیه تهدیدات نظامی و تحریم اقتصادی
این اولین بار نیست که اخبار و اظهار نظرها از سوی شبکه های خبری در رابطه با احتمال حمله ی نظامی به ایران شنیده می شود و هر دوره از آغاز تهدیدات جدید علیه ایران و داغ کردن موضوع حمله ی نظامی، می تواند به مثابه یک ارزیابی جدید از افکار عمومی دنیا از سوی جنگ افروزان در جهان یا همان صادر کنندگان دموکراسی برای آغاز یک جنگ دیگر در منطقه باشد که به طبع آن واکنش ها به این موضوع بلافاصله از سوی رهبران کشورها و همچنین گروه های فعال در داخل و خارج از ایران و طیف های مختلف فعالین سیاسی به گوش میرسد.
واکنش ها به موج تهدیدات اخیر علیه ایران خیره کننده بود به طوری که علاوه بر بسیاری کشورها که خود را نگران از دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح هسته ای نشان دادند و بنا به این نگرانی به صف طرفداران جنگ پیوستند، برخی از باصطلاح حامیان دموکراسی نیز که تلاش خود را رسیدن به آزادی و حکومت مردم در ایران معرفی میکنند و اغلب شعارهایی مبنی بر منع خشونت سر می دهند نیز بار دیگر و با شفافیتی بیشتر خواهان آغاز جنگ شدند. آنچیزی که برای حامیان جنگ اهمیت دارد تنها هموار کردن راه رسیدن به قدرت است. قدرتی که نه بر آمده از خواست مردم بلکه مشخصا برآمده از سیاست های مورد تایید قدرتهای غربی است. این پرچمداران "دموکراسی و عدم خشونت" به وضوح اعلام کرده اند که خواستار حکومتی نه بر آمده از خشم خیابانها و مردم به جان آمده و نه از پیکار مردم علیه سیستم حاکم، بلکه به سادگی از هر طریقی به جز آن هستند و طبیعتا در این مسیر بمب افکن ها و تلفات میلیونی و آسیب های ناشی از جنگ هم هیچ تضادی با خواست و نظرات آنها نخواهد داشت. توجه داشته باشید که مشتاقان امروزی جنگ همان مشتاقان تحریم های بیشتر هستند که امروز بازتاب این تحریم ها در ایران تنها گلوی مردم را می فشارد و هیچ تاثیری در تضعیف جمهوری اسلامی در مقابل مردم نداشته است. پس آیا وقیحانه نیست این چنین تقاضا نامه هایی را برای آغاز کشتار مردم و ویرانی زندگی شان نوشتن!؟
از نقطه نظرغرب و ناتو مسئله، ایجاد یک حکومت سازگار با غرب است. تفاوتی نخواهد کرد که این حکومت بر پایه ی قوانین اسلامی و بواسطه ی گروه های اسلامی بنیان شود یا غیر از آن، بلکه مسئله تنها کنترل جریان های اجتماعی در آن جامعه است تا از به قدرت رسیدن نیروی سیاسی دیگری که کنترل آن از دست غرب خارج است، جلوگیری به عمل آورد. بمب افکن ها و سربازان تا دندان مسلح هیچ چیزی جز ویرانی و کشتار با خود به همراه ندارند. طبیعتا هزینه های هنگفت برای یک جنگ تنها زمانی پرداخت میشود که وعده ی منفعتی در پس آن باشد. آمریکا و متحدانش سالهاست که بدنبال حذف و یا دگرگونی ماهوی رژیم های یاغی و سرکش در برابر نظمی که آنها قصد گسترش و تحمیلش را بر جهان وخاورمیانه دارند، میباشند. ابزارهای نیل به این هدف از تحریم اقتصادی تا ویران کردن زیرساختهای اقتصادی بوسیله ضربات نظامی، از سازماندهی و حمایت از بخشهای ارتجاعی اپوزیسیون و گروههای شبه نظامی تا حمله تمام عیار نظامی، بیش از همه زندگی عادی و زیست مادی و روانی شهروندان کشورها را هدف میگیرد و به آن آسیب میزند. ماهیت این رژیم ها هر چقدر هم که ارتجاعی باشد، سرکردگان قلدر نظام جهانی به هیچ عنوان در پی جایگزینی آنها با حکومتهایی دموکراتیک و متعهد به حقوق بشر، حتی در تعریف محدود بورژوایی آن، نیستند.
تصور ما بر اینست که زمانی که بحث جنگ و حمله ی نظامی به یک کشور است نمی توان آن را به هیچ عنوان مورد قبول دانست حتی اگر علیه حکومتی ضد بشر و دیکتاتور مانند جمهوری اسلامی باشد. درگیری نظامی در ایران تبعات خونباری خواهد داشت که جان میلیونها انسان را به خطر می اندازد و به هیچ عنوان راه حلی برای مشکلات نخواهد بود. جنگ های در منطقه نمونه های خوبی هستند تا بتوان به ابعاد فاجعه پی برد و طبیعتا جنگ علیه جمهوری اسلامی به مراتب خونبارتر و مرگ بار تر خواهد بود. هیچ دنیای بهتری در آغاز و فردای جنگ وجود ندارد کما اینکه مردم ایران تجربه جنگ ایران و عراق را از سر گذرانده اند و می توانند به حافظه شان مراجعه کنند. آغاز جنگ نه لزوما منجر به نابود کردن جمهوری اسلامی بلکه حتما منجر به نابود کردن مردم می شود.
کلید خروج از آوار مصیبت هایی که جمهوری اسلامی بر سر جامعه وارد کرده است تنها در دست مردم است و دستیابی به جامعه ای متمدن تنها با مبارزه جنبشهای اجتماعی از پایین و سازماندهی و تکیه به قدرت خود ممکن است. جامعه ایران اکنون حامل جنبش های اجتماعی ای است که می توانند مسیر آینده کشور را تعیین کنند و ورود به فاز یک جنگ مسیر رشد این جنبشها را از هم می پاشد. از این زاویه تمامی نیروهای سیاسی ای که آشکارا یا با شرمندگی از لزوم دخالت نظامی سخن میرانند باید بعنوان نیروهایی که نه تنها در مقابل رهایی و مطالبات آزادیخواهانه مردم ایستاده اند بلکه اساسا در صدد ضربه زدن به خود این جنبشها و تحمیل دور باطل خشونت، کشتار و فروپاشی اجتماعی هستند، افشا شوند. از نظر ما سرنگونی تمامیت رژیم جمهوری اسلامی به قدرت مردم، امروز یگانه راه برای برون رفت از این بحران است و دستیابی به آن نیازمند سازماندهی و رشد آگاهی در میان زحمتکشان، فقرای شهری و طبقه کارگر. تنها مسیر مطمئن و روشن برای پایان دادن به کابوس رژیم اسلامی، امید و تکیه به نیروی آزادیخواهان و برابری طلبان و پیشبرد مبارزه بر این مبناست.
تحریریه نشریه الکترونیکی اشتراک
۲ آذر ۱۳۹۰
ارسال شده در تاريخ 24 نوامبر 2011 در وبسايت http://www.eshterak.info/
لينک کامل منبع: http://www.eshterak.info/m/2011/11/post-65.html
۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه
ستون پنجمِ پسامدرن
ستون پنجمِ پسامدرن
حمید دباشی
ایرانيانی که از حملهی نظامی عليه کشور خودشان حمايت میکنند، بیشرم و رياکارند
نيويورک – گويا اصطلاح «ستون پنجم» در سال ۱۹۳۶ توسط اميلیو مولا ای ويدال (۱۸۸۷-۱۹۳۷)، که ژنرالی ملیگرا در جنگهای داخلی اسپانيا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) بود، وضع شده است. هنگامی که چهار ستون از لشکريان او به مادريد نزدیک میشدند، او گفت که يک «ستون پنجم» در داخل شهر به آنها خواهد پيوست. کتاب «ستون پنجم و چهل و نه داستان اول»(۱۹۳۸) ارنست همينگوی ادای دینی است به ابداع اين اصطلاح.
اين اصطلاح از آن زمان تطور پیدا کرده است و معنای حاميان ستیزهجوی دشمنی را یافته است که در حال نزدیک شدن است و آنها، هنگام وارد شدن به مقصدِ هدف، به یاری و همدستی به او میپردازند – یا چنانکه مادهی سوم بخش سه قانون اساسی آمریکا در تعریف «خيانت» آورده است، به آنها «ياری و آسايش» میرسانند.
در عصر امپرياليسم جهانیشده و اختراع هوسناکانهای به نام «مداخلهی بشردوستانه»، گويا به مفهوم و معنای تازهای از «ستون پنجم»رسيدهايم که میتوان آن را «پسامدرن» ناميد. مسألهای که اين اصطلاح ايجاد میکند اين است که مخالفت شرافتمندانه با یک رژيم مستبد و ستمگر دقيقاً کجا متوقف میشود و همکاری خائنانه با جنگطلبان مهاجم عليه ملتِ خودِ آدمی کجا آغاز میشود.
سه حادثهی متوالی و پرغوغا – يعنی حملهی نظامی ناتو به ليبی که منجر به سقوط قذافی شد، جنگطلبی و ستيزهجويی تازهی اسراييل در برابر جمهوری اسلامی ایران، و چرخشی که آمريکا و اسراييل به گزارش آژانس بينالمللی انرژی اتمی دربارهی برنامهی هستهای ايران دادند – کنار هم واقع شدهاند تا اسباب برآمدن اين وضعيت تازهی «ستون پنجم پسامدرن» شوند که اکنون مدام چشمک میزند و دلبری میکند تا آمريکا و اسراييل را تحريک و تشویق به حمله به ايران کند.
اين طايفهی نوپديد از ستون پنجمیهای ايرانی خامترين اشاراتشان را از دو مصاحبهی پی در پی وزیر خارجهی آمريکا، هيلاری کلينتون، با صدای آمريکا و بیبیسی فارسی در اکتبر ۲۰۱۱ گرفتند که در آن او گفته بود که آمريکا در صورت درخواست جنبش سبز به ياری آنها میشتافت. اين ستون پنجمیها که از مداخلهی نظامی ناتو در ليبی دهانشان آب افتاده بود، از اين ايده به گرمی استقبال کردند و زود دست به کار پروژهی خود شدند.
بعضی از بیشرمترين و رياکارترين افراد اين گروه آشکار از آمريکا خواستند که به ايران حمله شود (يکی از آنها ادعا کرده بود که ترافيک ساليانه و حتی آمار سرطان در ایران از قربانيان جنگی بالقوه کمتر خواهد بود و ديگری از حسابداری خلاقانه در شمارش تعداد اندک قربانيان غیرنظامی در ليبی سخن میگويد)، و عدهای دیگر هم از زبان اختراعی نيواسپيک اُروِلی آن هم از خامدستانهترين نوعاش استفاده میکنند به این اميد که خيانتشان را پنهان کنند. برای آنها که آشکارا مانند وضعيت ليبی عليه سرزمين خودشان خواستار حملهی نظامی شدهاند (بخوانيد «مداخلهی بشردوستانه»)، اميدی نيست. دربارهی آنها حرفی برای گفتن ندارم چون تاريخ، خودْ داوری خشن و بیرحم است. این گروه دوم – يعنی متکلمان به زبان نيواسپیک ارولی – است که، وقتی از «ستون پنجمیهای پسامدرن» سخن میگويم، مد نظر من هستند.
خلط مفاهيم
اين ستون پنجمیهای پسامدرن برای اينکه مأموریتشان را به انجام برسانند کاری که انجام میدادهاند، شُل کردن پيچهای استوار و محکم بعضی از مفاهيم کليدی بوده است و از اعتبار انداختن و غيرقابل اتکاتر کردن آنها. آنها در ذهن مردمی که هدفشان قرار میگیرند، از طريق هموار کردن راه برای حملهی نظامی عليه ايران، ايجاد سرآسيمگی و آشفتگی میکنند و آن را به مثابهی چيزی خوب و رهايیبخش معرفی میکنند: نه حملهی نظامی، بلکه «مداخلهی بشردوستانه». آنها میگويند که نخست در ليبی و سپس در سوريه و بعد («شايد، نه من دقیقاً اين را نگفتم و اگر گفتم و شرايطاش ايجاب کرد، خوب بله، چرا که نه») ايران. شيوهی بيانشان البته پيشا-ارولی است و کاملاً از جنس سخنانی است که لرد پولونيوس خطاب به رينالدو میگويد و او را راهنمایی میکند که چگونه جاسوسی فرزندن خودش لِرتس را بکند بدون اينکه کارش جاسوسی به نظر برسد: «اکنون بنگر / طعمهی نادرستی تو این ماهی درستی را میگيرد: / و ما هم با حکمت و دستاندازی چنین میکنیم / با چرخهای چاه و عيارهای تعصب و جانبداری / از طريق نشانیهای غلطی که نشانیها را پيدا میکنند...»
اگر خامی عباراتشان را بر آنها ببخشاييد و سياست و نثر مبتذلشان را تحمل کنيد، آنچه که میگويند و میکنند تکرار کابوس ارولی است از سرِ نو: آنها بیانيهای صادر میکنند و ناماش را «ضد جنگ» مینهند، اما در واقع همان بيانيه راه را برای جنگ هموار میکند. چنانکه ارول میگوید: «جنگ صلح است، آزادی بردگی، جهالت قدرت» - و مو به مو عين بينش و بصیرت است با روح پيشگويی ارول!
زبان نيواسپیک ارولی چرخش تازهای به واقعيت در نثر و سياستشان میدهد. در بيانيهای که علیه جنگ صادر کردهاند، در واقع دارند میگويند که تهدید جنگ جدی نيست و هر گونه هشداری علیه جنگ خيانت نسبت به اصل آزادیخواهی در ایران است. و اين کار را با حق به جانبی انجام میدهند. چنان که سايم میگويد: «اين ويرانی کلمات، چيز زيبايی است».
لفاظی و سخنپردازی آنها، گفتار دوگانهشان، و معیارهای دوگانه داشتنشان، البته از نگاه خوانندگان دقیق و حساسی که مو به مو مواضعشان را میشکافند و ریاکاریشان را افشا میکنند، دور نمیماند. آنها همان ورد را تکرار میکنند که ايران تهديدی علیه صلح جهانی به شمار میآيد، که تنها خط دستگاه تبليغاتی اسراييل است، انگار اسراييل خودش تنها سرچشمهی صلح و آرامش اين جهان است. در عينحال، بر طبل جنگ عليه ايران میکوبند و باز هم بيانيهشان را «ضد جنگ» میخوانند. زبان نيواسپکي ارولی ديگر اینجا صرفاً مستهجن نيست، بلکه پريشاندماغی است.
يک مثال کلیدی ماجرا اين است که این ستونپنجمیهای پسامدرن با ايدهی امپرياليسم به لاس زدن برخاستهاند: اصرار آنها اين است که دیگر هيچ امپرياليسمی وجود ندارد. این «گفتمانی کهنه» است (آنها عاشق کاربرد این اصطلاح «گفتمان» شدهاند چندانکه از فرط به کار بردناش، ديگر از آن سوء استفاده میکنند و آن را نابهجا هم به کار میبرند). امپرياليسم امری بود متعلق به گذشته و تنها چپگرايان عقبمانده همچنان بیهيچ فايده و خاصیتی به بازتوليد آن میپردازند. در همان حال، بعضی از این ستونپنجمیها خودشان در روزگار جوانی استالينیستهايی ستيزهجو بودند.
اما حالا که از تهران به تهرانجلس مهاجرت کردهاند، امپرياليسم به چشمشان قدیمی میآيد و از مد افتاده: ارتش آمريکا در افغانستان، عراق، پاکستان، يمن، ليبی، سومالی و سراسر جهان فقط مشغول گذراندن دورهی مرخصی است. آمريکا حدود ۷۰۰ پايگاه نظامی در سراسر جهان دارد، چنانکه زندهياد چالمرز جانسون با دقت آن را مستند کرده بود، از جمله ۲۳۴ ميدان گلف دارد که در سراسر جهان پخش است و فقط برای اهداف تفریحی از آنها استفاده میشود. خيلی ساده، خروار خروار کتاب و مقالهای که جزييات مشخص خطوط امپرياليسم آمريکا را – اخيراً در سه جلدی «Blowback Trilogy» چالمرز جانسون – ناديده میگیرند چون «جهالت قدرت است».
از آن سو نکتهی ديگری که پيوندی تنگاتنگ با اين نفی و طرد شتابناکانهی امپرياليسم به مثابهی يک پديدهی جهانی دارد، اين است که اين ستون پنجمیهای پسامدرن اين را نیز میگويند که «حاکميت ملی» و «استقلال» ديگر هيچ معنايی ندارند. آنها میگويند بيدار شويد و اين گُلهای پسامدرنِ جهانیشده را ببوييد. کشورهايی مثل ایران (يا عراق، افغانستان، ليبی) ديگر ادعايی بر تماميت ارضی خودشان به مثابهی مکانی برای مقاومت بالقوه در برابر سرمايهداری شکارگر ندارند. آنها اصرار دارند که ملیگرايی قبيلهگرايی است و اين قبيلهگرايی از «غرب» هيولايی ساخته است.
ساکنان مفلوک این کشورها با شورش در برابر مستبدان خانگی (بدون اينکه خودشان بدانند و فقط با کشف اين پسامدرنهای تهرانجلسی) هر گونه ادعايی را نسبت به حاکميت بر سرزمين خودشان را هم از دست دادهاند. آنها در کنار بورگوندی در برابر اين کوردليایهای ملتهای بيچاره میگويند که «پس ببخشید، شما پدرتان را از دست دادهايد و حالا بايد شوهرتان را هم از دست بدهيد». اگر دموکراسی را به آن شکلی که موقوفهی ملی دموکراسی آمريکا (NED) تصويب کردهاند، نداشته باشند، هيچ ادعايی نسبت به حاکميت ملی هم نخواهند داشت.
بعضی از «استعمارگری» لولوخورخورهای میسازند و اين کلمهای است که اين استادان دانشگاهی ايرانی خارجنشين که در خودروهای اس-یو-ویشان از يک کالج دانشگاه در کاليفرنيا به کالجی دیگر میروند، هميشه دوست دارند داخل گیومه به کارش ببرند. پس نه، استعمارگری هم دیگر وجود ندارد. فلسطینیها با مداخلهی بشردوستانهی صهيونيستها در اتاق خوابشان ذوق میکنند. نه آقا، از فانون تا سعيد و اسپيواک، از خوزه مارتی تا و. اي. ب. دوبوآ تا مالکوم اکس، از مهاتما گاندی تا اِمه سزر و لئوپولد سدار سنگور: همهی اينها لولوخورخورههایی بودند که تو دل مردم را خالی میکردند. «جهالت قدرت است»؟ نه آقا، جهالت نعمت است.
هيچ استعمار و امپريالیسمی و هيچ حاکميت ملیای وجود ندارد – اينها همه تخيلهايی است که «چپیهای قديمی» جعل کردهاند.
هورا برای مداخلهی بشردوستانه
اين ستون پنجمیهای پسامدرن برای اینکه تاجی از اين جواهرات کمیاب بسازند، ايدهی «مداخلهی بشردوستانه» را ارج مینهند. نه، آنها اصرار دارند که اين حملهی نظامی نيست و امپرياليسم هم نيست. اين «مداخلهی بشردوستانه» است – همانطور که آمریکا و ناتو میگويند، که این آدمهای خوب خط مشیشان را از آن میگيرند. ارتباط ميان دانش و قدرت هیچ وقت اينقدر به ضرب اسلحه نبوده است.
نه اینکه اين جماعت اصلاً اهميت بدهند به اين که جز بيانيههای خودشان هم چيز دیگری بخوانند – اما در عین حال: در کتاب «خواندن مداخلهی بشردوستانه: حقوق بشر و استفاده از زور در قانون بینالمللی» (۲۰۰۷)، اَن اُرفورد به دههی ۱۹۹۰ باز میگردد که تقریباً دو دهه قبل از خیزشهای ليبی است و «مداخلهی بشردوستانه» برای اولین بار به مثابهی حرکتی ورای امپرياليسم و حاکميت ملی مطرح شد. اَن اُرفورد با تفصیلی شيوا نشان میدهد که اين «مداخلهی بشردوستانه» در واقع چگونه خدعهای و پوششی برای يک طرح امپرياليستی بسيار کهنه در کسوتی تازه بود. اُرفورد با به کار بستن نظريههای فمينيستی، پسااستعماری، حقوقی و تحليل روانی، تصور کاذب «مداخلهی بشردوستانه» را بر مبنای حقوقی و سياسی زیر سؤال برد.
محمود ممدانی هم در «منجيان و بازماندگان: دارفور، سياست و جنگ علیه ترور» (۲۰۰۹) بحران دارفور را به بستر تاريخ سودان بازگردانيد که تنش و درگيری در واقع به صورت جنگی داخلی (۱۹۸۷-۱۹۸۹) ميان قبایل صحرانشين و روستايي آغاز شد و جرقهاش را خشکسالی شديدی زد که به گسترش صحرای خشک منطقه انجاميد. ممدانی این درگیری را به جايی بر میگرداند که مقامات استعماری بريتانيایی دارفور را به طور مصنوعی قبيلهای کردند و جمعيتاش را به قبايل «بومی» و «مهاجر» تقسيم کردند – که بسيار شبيه الگويی است که نیکولاس دِرْکْسْ در «کاستهای ذهنی»اش نشان میدهد که بريتانيايیها نظام کاستی را در راستای منافع استعماری خودشان از نو آفريدند.
مداخلهی احزاب مخالف سودانی سلسلهجنبان دو جنبش شورشی شد که منجر به قيام و ضد-قيامی بیرحمانه شد. جنگ سرد باعث وخيمتر شدن جنگ داخلی در کشور همسايهشان، چاد، شد و باعث رويارويی ميان قذافی و اتحاد شوروری از يک سو و دولت ريگان در کنار فرانسه و اسراييل از سوی ديگر شد که وارد دارفور شدند و با خشونت بسيار باعث وخيمتر شدن درگیری شدند.
ممدانی نشان میدهد که تا سال ۲۰۰۳، نيروهای ملی، منطقهای و جهانی در اين جنگ درگیر بودند از جمله آمريکا و اروپا که اکنون درگيری را به عنوان بخشی از «جنگ عليه ترور»میدید و خواستار حملهی نظامی در پوشش «مداخلهی بشردوستانه» بود. همهی اين واقعيتهای تاریخی داخل ميدان جنگ يکسره تحت عنوان فوريت پرهياهوی «مداخلهی بشردوستانه» تطهير شدند. فيلم «سگ را تکان بده» (Wag the dog) استنلی ماتسس/داستين هافمن (۱۹۹۷) اين سناريو را بهتر از اين نمیتوانست با اين همه ولخرجی توليد کند.
حتی اوباما وقتی که به دفاع از حملهی نظامی عليه ليبی بر میخاست، وقتی که بحرين و يمن (به عنوان نمونههايی درخشان) با صدای بلند خواستار مقايسه میشدند، متوجه رياکاری مندرج در قلب اين عمليات بود. آقای اوباما میخواست اين گيلاس چيدن را بر حسب تلاقی «ارزشها»ی آمريکايی با «منافع» آمريکايی توضيح دهد. اما اين «مداخلهجویانی بشردوستانه»ی ايرانی از رييس جمهور آمریکا هم کُندذهنترند که هيچ تعارض و تناقض درونی در رياکاریشان نمیبينند.
اگر اين روزها سوار اتوبوسهای نیويورک شويد، شايد از پنجرهی اتوبوستان متوجه شويد که اخيراً روی تاکسیهای نیويورک تبليغهايی ديده میشود که میگويد «عروسکهای نيويورکی» در «کلوبهای مردان» موجودند. چیزی در فضا میچرخد: چرا وقتی میشود فاحشهخانهها را «کلوب مردان» بنامند، آنها را روسپیخانه صدا بزنند؟ روسپیخانه و امپرياليسم در واقع «گفتمانها»یی بسیار قديمی و مبتذل هستند - «کلوب مردان» و «مداخلهی بشردوستانه» بسيار ملايمتر و مهربانانهتر از نيواسپيکها هستند.
از ايران تا جمهوری اسلامی
يکی ديگر از ترفندهای ستون پنجمیها اين است که مخالفانشان را با زدن انگ عامل جمهوری اسلامی بودن به آنها خاموش کنند – که شايد فکر کنيد ترفند چندان خلاقانهای نيست، اما با اين وجود گويا در حلقهی پر ازدحام جامعههای تبعيدی سخت مؤثر میافتد. اگر جسارت کنيد و لب تر کرده و چيزی عليه بيهودگیها و ترهاتی که میبافند بگوييد، ناگزير بايد عامل جمهوری اسلامی باشيد.
این که کسانی که به ترهات آنها اعتراض میکنند به دفعات در زندان و سياهچالهای جمهوری اسلامی افتادهاند، و تا آستانهی مرگ رفتهاند و از دل اعتصاب غذایشان به زندگی برگشتهاند، عليه خامنهای و جمهوری اسلامی در زندان اوین مطلب نوشتهاند و اين که مردمانی در ميان مخالفان این جنگطلبیها هستند که به دشواری از جوخههای اعدام جمهوری اسلامی جان به در بردهاند و کسانی که والدينشان به دست عاملان جمهوری اسلامی قصابی شدهاند با آنها مخالفاند، هيچ تفاوتی در وضع اين راکبانِ جسوری که در ميدان دوپونت و بزرگراههای لس آنجلس میتازند، ايجاد نمیکند.
اکبر گنجی اخيراً در مصاحبهای گفته است: «بعضی از اين افراد حتی در عمرشان يک سيلی هم نخوردهاند». اکبر گنجی شايد برجستهترين فعلل خقوق بشری باشد که مخالف جنگ عليه ایران است. هماو میگويد که: «و درست همين آدمها به کسی مثل من میگويند عامل جمهوری اسلامی».
اکبر گنجی بعد از شيفتگی دوران جوانیاش به انقلابيون مسلمان در اواخر دههی ۷۰ میلادی، تبديل به روزنامهنگاری شجاع و محقق و فعالی حقوق بشری در ميان نسل خود شد که فجايع جنايتآميز جمهوری اسلامی را افشا کرد و به خاطر آن دو بار به مدت شش سال به محبس حکومت دينی افتاد و بعد از اعتصاب غذايی طولانی تا آستانهی مرگ رفت که خودش و خانوادهاش هنوز هزينهی گزاف آن را دارند میپردازند.
هر آنچه که اين مدافعان جنگ (ببخشيد – مدافعان «مداخلهی بشردوستانه») در مشروعیت نمادينشان کم داشتند، وال استريت ژورنال با خرسندی برایشان به سرعت توليد کرد و صداهای مخالف در داخل ايران را با انگشت نشانشان داد – و این ترفند چندان هم مؤثر واقع نشد چون اکبر گنجی سطر به سطر مواضع خاص صداهای مخالف داخل ايران (که بعضیشان هماکنون محبوس زندان بدنام اویناند) برایشان گوشزد کرد که مخالف مداخلهی نظامیاند. حتی قبل از اکبر گنجی، رييس جمهور سابق ايران، محمد خاتمی هم به طور مشخص گفته بود که اگر حملهای نظامی رخ بدهد، اصلاحطلبان و غير اصلاحطلبان در برابر هر صدمهای که به ایران بخورد متحد خواهند شد – و اين نکتهای است که حتی هاآرتص پيش روی خوانندگان اسرايیلیاش نهاده بود ولی همين نکته از چشم جنگطلبان دور مانده بود.
تفاوتی شگرف و انکارناپذیر ميان مخالف بودن با فجايع جنايتآمیز جمهوری اسلامی و ستون پنجم توطئهی آمريکا/اسرايیل علیه ایران شدن وجود دارد. ستون پنجمیهای پسامدرن اين دو را با هم خلط کردهاند و از منزلت و شرافت يکی به خیانت ديگری فرو غلتيدهاند.
سرکوبهای گستردهی مخالفان، سلطانيسمی تهاجمی و بسياری دلايل ديگر نشان میدهند که این رژيم کريه به سوی زبالهدان تاريخ میرود. و در عین حال، با نخستين بمبی که در ايران فرود بيايد، تمام این ملت زير آن بمبها متحد خواهند شد، دقیقاً در همان اوقاتی که اين ستون پنجمیهای پسامدرن واشنگتنی و لس آنجلسی سوار اس-یو-ویهایشان میشوند و به نزدیکترين بزرگراهها در جستوجوی پناهگاهی میگریزند. چه کسی الآن کنعان مکیه، احمد چلبی و فؤاد عجمی را به خاطر دارد؟ نامهای نانجیبِ آنها که تحریک گر خشونت علیه عراق بود، اکنون پيداست و به حق روشن است که چرا از ياد رفتهاند.
شايد پرتوانترین پاسخ به این «مداخلهجويان بشردوستانه» از یکی از چهرههای شجاع مخالف به نام عابد توانچه صادر شده است که ديری نشده است که از زندانهای جمهوری اسلامی بیرون آمده است. او در مصاحبهای در شهر اراک ايران، بعد از اين که خوانده بود که جنگطلبان ايرانی مستقر در واشينگتن از حوادث ليبی به ذوق آمدهاند، نوشت که:
من می خواهم زندگی کنم و اگر هم قرار باشد برای چیزی بمیرم، هوشمندانه و از روی اراده ی مختار برای آرمانهایم بمیرم و تاکید می کنم که فقط برای جان خودم تعیین تکلیف می کنم نه برای مرگ ۲۵ نفر به ازای هر ۱۰۰۰ نفر ایرانی [تخمينی از اينکه در صورت وقوع حملهی نظامی چند نفر کشته خواهند شد]. من می خواهم بدانم برای چه و برای که می میرم. نه آمریکا، نه ناتو، نه هر ائتلافی دیگری با هر تعداد پرچم و با مجوز هیچ نهادی، حق اعمال زورکی «دخالت بشر دوستانه» به من به عنوان یک ایرانی ساکن ایران را ندارد. بمب ها را می خواهد لیزر هدایت کند می خواهد خود خدا هدایت کند، من ریسک ۲۵ در هزار را برای مردن قبول نمی کنم و شماهم [خطاب به مداخلهجويانی ستيزهجوی نظامی که از موقوفهی ملی دموکراسی سخن میگويند] شما هم لطفا تا وقتی که ریسک مردنتان در حمله ی نظامی آمریکا به ایران _ به دلیل اینکه در واشنگتن هستید و از هر طرف با ایران یک اقیانوس و یکی دو تا قاره فاصله دارید _ دقیقا برابر صفر است راجع به مرگ بنده و امثال بنده که ساکن ایران هستیم اظهار نظر نفرمائید و هیزم زیر آتش «حمله ی خارجی» نریزید.
پوست انداختن
سر برآوردن ستون پنجمیهای پسامدرن در واقع تحول مثبتی برای آيندهی دموکراسی در ايران است – چون در واقع همهی توهمات يکپارچگی دروغين ميان معترضان در داخل و خارج ایران رنگ میبازد و شکافهای روشنتری پديدار میشوند. چهرههای برجستهای که نامشان با مؤسسهی واشنگتن برای سياست خاور دور، مؤسسهی بوش، و موقوفهی ملی دموکراسی، گره خورده است اکنون پرچمداران ائتلافی استوار با نيروهای صهيونيست-نئوکان داخل ايالات متحده هستند حتی تا مرز تحریک آنها به حمله به ايران میروند تا ايران را برایشان آزاد کنند.
ما بنيادی مستحکم داریم (جسارت اين رؤيا را دارم) برای پديد آمدن يک چپ جديد از خاکسترهای جنبش اصلاحی دههی ۱۹۹۰، که بعضی نيروهای پيشرو از دل آن رستهاند. بقیهی آنها یا به عرفانشان برگشتهاند يا به ستون پنجمیها پيوستهاند يا همهی اعتراضهایشان را وانهادهاند و به صف چپِ نوپديد پيوستهاند. این شکافها صداهای معترض را ضعیف نخواهد کرد. اين رخداد در واقع باعث تقويت آيندهی دموکراتيک جمهوریای خواهد شد که خواهی-نخواهی جانشين اين حاکميت دينی متجاوز خواهد شد.
فرهنگ سياسی ايران در حال پوست انداختن است.تنها توصيهی من به اعضای فعال بريگاد ستون پنجم اين است که نگاهی به سرنوشت کنعان مکیه (مشهور به سمیر الخليل) بيندازند که به همان اندازه، اگر نگويیم بيشتر، اصرار به تشویق آمریکا به حمله به عراق برای آزادسازی آن کشور داشت. پنج سال بعد، در سال ۲۰۰۷، وطن او ویرانه بود و صدها هزار نفر از هموطنان عراقیاش نابود شده بودند، کنعان مکیه در رنج و تعب بود و هنگامی که نيویورک تايمز از او خواست دربارهی نقشاش در حملهی به عراق به رهبری آمريکا سخن بگويد، از اشتباهات هولناک خود سخن گفت: تايمز گزارش میکند که: «مکیه، در روزهای پيش از جنگ عراق، بيش از هر چهرهی ديگری از حمله دفاع کرد چون این کارِ درستی بود – که رژيمی اهريمنی را نابود کنند و ملتی را از کابوس وحشت و رنج برهانند.»
حتی در همان سال ۲۰۰۷، وقتی که مقياس عظيم کشتار و خونریزیهای عراق هنوز آشکار نشده بود، نيويورک تايمز نتيجه گرفته بود که: «البته، حالا اين رؤیاها به باد رفتهاند، و بر روی موجی از خون نابود شدهاند. مصيبت عراق تصور تغيیری دموکراتيک در خاورميانه را از بنياد تضعیف کرده است. اين ماجرا، اين تصور را که قدرت نظامی آمريکا میتواند به اهداف و مقاصدی بشردوستانه برسد، به کلی مخدوش کرده است. و باعث شده است که مکيه و کسان ديگری چون او که توجيهگر حمله بودند خيرهسر و سادهلوح به نظر برسند.» البته عدهای ديگر ممکن است اوصافی دقيقتر از «خیرهسر و سادهلوح» را به کار ببرند. برای نسخهی ايرانی کنعان مکيه، من سخاوتمندانه، در حال حاضر، عنوان «ستون پنجمیهای پسامدرن» را به کار بردهام.
بدرود
با تمام اين اوصاف، منصفانه و دقیق نيست که همهی کسانی را که پای «مداخلهی بشردوستانه» را امضاء میکنند، جنگطلبانی سنگدل بناميم که هيچ دلشان برای وطنشان نمیتپد. بيش از سه دهه ارعاب و حکومت دينی جنايتآميز بدون کمترين شرافت انسانی باعث شده است که بسياری از ايرانیها به راههايی از سر استيصال بيندیشند. هزاران ايرانی سنگدلانه در سياهچالهای جمهوری اسلامی به قتل رسيدهاند، صدها هزار نفر در جنگی طولانی و بیثمر از ميان رفتهاند، ميلیونها نفر ناگزير به ترک وطنشان و به جان خریدن ذلت تبعيد شدهاند و کل يک ملت به استخفاف تسليم در برابر استبدادی خبیث، پوسيده و فروتر از شأن انسانی کشانده شده است.
دو سال پيش، تودههای عظيمی از ايرانيان به خيابانها ريختند تا آزادیهای مدنیشان را مطالبه کنند – و با روگردانی خبيثانه و وقيحانهای از شرافت انسانی مواجه شدند. ميليونها ایرانی در سراسر جهان، که به هويت خويش مفتخر هستند، میخواهند به وطنشان برگردند و در کنار خانوادههایشان در ایران باشند و آيندهای بهتر را برای فرزندانشان بسازند – ولی طاعونی به نام «جمهوری اسلامی» مثل بختکی بر سر اين ملت سايه انداخته است.
اما دقیقاً به همین دليل است که شتابيدن به سوی گزينهای نظامی – تحت عنوان «مداخلهی بشردوستانه»، که ایرانيان در تبعيد مطلقاً هيچ کنترلی روی آن ندارند، پاسخ مسأله نيست چون، از هر جهتی که تصور کنيد، پيامدهايی مصيبتبار دارد. ليبی ليبی است و ايران، ایران – اين دو کشور تا امروز برای آزادیشان کوشش کردهاند و خواهند کرد آن هم بر مبناهایی که هم میان هر دو مشترک است و هم برآمده از تاريخهای متفاوت خودشان است. هیچ کشوری الگويی برای کشوری ديگر نيست.
اما اگر جنگ پاسخ اين مسأله نيست، پس چه راهی باید جست؟
پاسخ در جعبهی چوبین عطاری نیست. پاسخ در روحیهی نوپديد آزادیخواهی نهفته است که اکنون از يک کرانهی جهان به کرانهی ديگر رسیده است و دیر يا زود باز هم به ایران باز خواهد گشت.
در قيامهای اجتماعی و انقلابی، کنشگران تجمل و تنعم انتخاب الگو را ندارند تا مثلاً الگوی لیبی را در برابر الگوی تونس اختيار کنند. منطق جنبشهای اجتماعی در متن ريشههای تاريخی آنها تنيده شده است. یک نفر کارمند موقوفهی ملی دموکراسی يا مؤسسهی واشنگتن یا موسسهی بوش يا استادی گمنام در کالجی در کاليفرنيا در مقام و موقعیتی نیست که آن الگوی خيزش دموکراتيک را از آن سوی کرهی زمین برای آنها انتخاب و اختیار کند. حتی افرادی که بيشترین قرابت را با خیزشهای اجتماعی دارند و رنج زندانهای جمهوری اسلامی را کشيدهاند – و حتی کروبی و موسوی که رأی میليونها ايرانی به نامشان ثبت شده است – نمیتوانند تصمیم بگيرند و تعيين کنند که خيزش دموکراتيک ایران به چه جهتی بايد برود.
آن خيزش دموکراتیک – آن خيزش ریشهدار، واقعی، پايدار و مصمم به پیروزی – راه خودش را خواهد يافت. وظيفهی ما تحمیل روش به آن نيست، بلکه کشف و برانگيختن منطق درونی آن است. شرمندگی (و در واقع شرمساری) هميشگی با کسانی خواهد ماند که به این منطق گوش نمیدهند و آن را نمیآموزند و میخواهند تمايلات و مطلوبات خودشان را، هر اندازه که شريف يا خيانتآمیز باشند، به آنها تحمیل کنند.
نه جمهوری اسلامی و نه هيچ دولت استبدادی – يا حتی دموکراتيک – ديگری حق توليد سلاحهای کشتار جمعی را ندارد که به خاطرشان دنیای شکنندهی ما در ترس و لرز به سر میبرد. اما ترکيب و صحنهآرايی فعلی قدرت منطقهای و جهانی از هيچ اتوریتهی اخلاقیای برخوردار نيست که به جمهوری اسلامی بگوید سلاح هستهای نسازد. جمهوری اسلامی نهايتاً به نحوی به توانايی هستهای تسلیحاتی خواهد رسيد – و دولت پادگانی و آپارتاید اسرايیلی که خودش روی صدها بمب هستهای نشسته و حتی از امضای معاهدهی عدم تکثير سلاحهای هستهای هم امتناع میکند، هيچ کاری برای جلوگيری از آن نمیتواند بکند. هر کاری که اسرايیل و متحدان آمريکايی و اروپاییاش بکنند، در واقع باعث سرعت بخشيدن به اين امر محتوم خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی را به حال خود رها کنند، به این توانايی نزديکتر خواهد شد. اگر به آن حمله کنند – و نشانههایی هست که در نبرد فيزيکی و سايبری این اتفاق هم اکنون آغاز شده است – ايران اين پروژه را بيشتر پيش خواهد برد.
اين پارادوکس تنها زمانی حل خواهد شد که رياکاری عظیم اسراييل و آمريکا که انگشت اتهام را به سوی جمهوری اسلامی به خاطر برنامهی هستهایاش میگيرند، حل شود. جمهوری اسلامی و دولت يهودی اکنون درست مانند دو گاوچران اوباش به هم زُل زدهاند – و سرنوشت يکی بسته به سرنوشت ديگری است. وزير دفاع اسراييل، ايهود باراک، اسراييلی را تصور میکند که «ويلایی در جنگل» باشد (مضامين نژادپرستانهی تشبیه محبوب او ديوانه کننده است). اما از منظر بوميانِ آن «جنگل»، هم دولت يهودی و هم جمهوری اسلامی دو پادگانی به نظر میرسند که محکوم به منحل و مضمحل کردن يکديگرند – برای هميشه و به سود ايرانیها و اسراييلیها، فلسطينیها و عربها، مسلمانها و کل بشريت.
چه اين پارادکس حل شود و چه نشود، نه دولت یهودی، نه جمهوری اسلامی و نه در واقع امپراتوری مسيحیای که بر هر دوی آنها نظارت دارد، نخواهد توانست از نيروی تاريخ که در راه آنهاست جان به در ببرد. ممکن است اسم اين را انتفاضه در فلسطين بگذاريم، انقلاب خیمهای در اسراييل، جنبش سبز در ايران، بهار عرب در جهان عرب، اينديگنادوها در اروپا، يا اشغال وال استريت در آمريکا و سراسر جهان، اما همهی پارادکسها و رياکاریها دير يا زود در برابر اين نيرو فرو خواهند پاشيد.
زيست بوم طبیعی مردم عادی که در برابر همهی انواع بیعدالتی و استبداد قيام میکنند، موضعی اخلاقی است نه نظامی. کسانی که جنگ را با ارایهی توجيه سياسی برای آن تشویق میکنند، این موضع اخلاقی را از بن ترک گفتهاند. آنها به ياری و کمک اعمال خشونتآميز رفتهاند که آماج اين اعمال زندگی تودههای ميلیونی بیگناهان و انسانهای بیدفاعی است که آنها خود هيچ کنترلی بر آن ندارند و در برابرش هيچ حفاظی ندارند – و در عین حال، همین افراد بايد ورای اين اعمال، جهانی بهتر و عادلانهتر را تصور کرده و به آن برسند.
توضیح : اصل این مقاله به زبان انگلیسی در تاریخ ۲۱ نوامبر ۲۰۱۱ در الجزیرهمنتشر شده است و برگردان آن به فارسی توسط جناب داریوش محمد پور انجام شده است.