۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه



در باره "خروج" ارتش آمريکا از عراق
مايکل مور

برگردان:ناهيد جعفر پور
________________________________________

هرگز فراموش نکنيم: جنگ های شيطانی زمانی ممکن خواهند بود که انسانهای خوب از اين جنگ ها پشتيبانی کنند
Michael Moore
OpenMike / ZCommunications

اين را ميدانم که ما دوهفته است از دست جنگ عراق خلاص شده ايم و اکنون افکار ما متوجه فصل آغاز فوتبال و هفته فشن نيويورک است و آغاز شدن برنامه پائيزی تلويزيون در چند روز ديگر هيجان انگيز نيست!
با اين وجود قبل از اينکه آن مسئله ای که همه ما می خواهيم از صميم قلب فراموشش کنيم از نظرمان پاک شود، اجازه می خواهم چيزی را بگويم که بايد گفته شود و آنهم خيلی روشن وصريح:
ما به عراق حمله کرديم چون اکثر آمريکائی ها به اضافه ليبرال های خوبی چون آل فرانکن، نيکلاس کريستوف و بيل کلر از "نيويورک تايمز"، داويد رمنيک از " نيو نيويورک"، مجريان " آتلانتيک" و " نيو رپوپليک"، وايل هاروی واين اشتاين، هيلری کلينگتون، شومر و جان کری اين را می خواستند.
البته تقصير اصلی اين جنگ طبيعتا بر دوش بوش/شنی/رومفلد/ولفوويتز بود زيرا که آنها بودند که دستورحمله و حضور بمباران ها، اشغال و دستبرد غارتگرانه به صندوق مالی ملی ما را صادر می نمودند. من شکی ندارم که اعمال آنها بعنوان جنايت غير قابل بحث قرن جديد در تاريخ ثبت خواهد شد.
خوب چگونه موفق به اين کار شدند ـ با توجه به اين واقعيت که آنها انتخابات رياست جمهوری سال 2000 را باختند چون 543895 رای کم داشتند؟ بعلاوه اينکه اکثريت مردم در کشور(آمريکا) احتمالا از يک چنين جنگی پشتيبانی نمی کرد. (درنتيجه يک همه پرسی نيوزويک در اکتبر 2002 آمده که 61% کسانی که مورد سئوال قرار گرفتند، گفته اند برای يک چنين جنگی بسيار مهم است که بوش تائيد صد در صد سازمان ملل را داشته باشد). البته او يک چنين تائيدی را هرگز نگرفت. پس چگونه آنها اين مسئله را انجام دادند؟
مهمترين نکته: آنها موفق به جنگ شدند ( افکار عمومی هم به آنها کمک کرد) زيرا که بوش و شرکا به شيوه ای استثنائی موفق شدند نيويورک تايمز را بجائی برسانند تا رديفی از سرمقالاتی را بچاپ برسانند که در آن آمده بود صدام حسين صاحب تمامی آن "تسليحات کشتار جمعی" است.
دولت به اندازه کافی زرنگ بود که محافظه کاران " فوکس نيوز" يا " واشنگتن تايمز" را با چنين اطلاعات غلطی تغذيه نکند بلکه بجای آن ازروزنامه ليبرال رهبری کننده آمريکا استفاده نمود. احتمالا آنها هر صبح زمانی که روزنامه نيويورک تايمز را ورق می زدند از خنده روده بر می شدند. در آن روزنامه آنها عملا کلمه به کلمه سناريو ها و تم هائی را که دست پخت خودشان در دفتر معاون رئيس جمهور بود، می خواندند.
من برای اين جنگ روزنامه نيويورک تايمز را مقصر تر از بوش می دانم. آن چيزی که به بوش و شنی ربط پيدا می کند، کاملا قابل انتظار بود که تلاش بکنند مسئوليت اين اعمال را از سر خود باز بکنند. در واقع اين وظيفه " نيويورک تايمز" و کلا رسانه ها در مجموع بود که کار خود را انجام دهند و اين آدمها را متوقف سازند: رسانه ها می بايست در مقابل دولت سگ نگهبان خستگی ناپذيری باشند که مردم را مطلع سازند تا آنها فعال شوند. بجای اين نيويورک تايمز توجيحات لازم را برای دولت بوش فراهم نمود. دولت حالا می توانست بگويد ( وگفت): هی نگاه کنيد حتی تايمز هم می گويد که صدام صاحب تسليحات کشتار جمعی است.
بعد از اينکه به اين صورت اين سنگ فرش چيده شد آدمهای بوش توانستند 70% افکار عمومی را قانع سازند که اين جنگ را پشتيبانی نمايند ـ چه موفقيتی! بالاخره اين همان افکار عمومی بود که در سال 2000 حتی 48 درصد آراء اش را به بوش نداد.
ليبرال هائی که جنگ را در آغازش پشتيبانی می نمودند مهمترين عاملی بودند تا جنگ به اکثريت مردم قبولانده شود.
برای من روشن است که هيچ رسانه ای ـ حداقل هيچ رسانه آمريکائی ـ بطور واقعی در باره اين مسئله مشکل صحبت نخواهد نمود. چه کسی از ما دلش می خواهد به اين مسئله فکر کند که ليبرال ها طرف بوش را گرفتند وشرايط اين جنگ را فراهم ساختند؟.
بله قبل از اينکه حافظه جمعی ما کم کم گم شود، لطفا می خواهم که با هم روراست باشيم. من می خواهم در اينجا صورت سانسور نشده وقايعی را که منجر به جنگ شد مطرح نمايم. من به شما قول می دهم که روزيونيست ها تلاش می کنند که حقايق در راه رسيدن به کتاب های تاريخی گم شوند.
بچه هائی که در اولين سال جنگ بدنيا آمدند در ماه سپتامبر کلاس دوم ابتدائی را آغاز می کنند.
بچه هائی که سال 2003 يازده ساله بودند، حال به سنی رسيده اند که سرباز بشوند و در عراق کشته شوند ـ طبيعتا تنها در يک لشکر " غير جنگنده ". اين بچه ها هيچگاه نخواهند فهميد که چرا موضوع به اينجا ختم شد ـ اگر که ما اين را نفهميم ـ.
بگذاريد واضح توضيح بدهم: اين جنگ ممکن گشت و پشتيبانی شد اولا از سوی ليبرال هائی که از پشت پوشش خود بيرون نيامده و مايل بودند که خاموش بمانند و دوما از سوی ليبرال هائی که ادعا داشتند، نمايش بازی کردن کولين پاوئول جلوی جامعه بين الملل را باورکردنی می دانند و رسما پشتيبانی خويش را برای حمله به عراق اعلام می نمودند.
در آغاز 29 سناتور دمکرات اقرار نمودند که آنها آراء شان را به نفع جنگ می دهند. سپس ما شاهد يک نمايش خجالت آور بوديم : گزارشگرانی که نمی توانستند در انتظار بنشينند تا از آنها خواسته شود يک گردش تفريحی با مزه بر روی يک تانک برادلی داشته باشند. من واقعا مايوسم. مايوس در باره کسانی که من روی دخالتشان بر عليه اين ديوانگی حساب می کردم و در باره کسانی که وقتی می خواستيم جلوی اين جنگ را بگيريم دست ما را در حنا گذاشتند.
هر کسی که در ماه مارس 2003 بر عليه جنگ صحبت می نمود موقعيت شغلی خود را بر باد می داد. مدرک شماره يک: " ديکسی چيکس" که خواننده اش ناتالی مينز تنها يک جمله انتقاد آميز گفته بود در همان لحظه " ديکسی چيکس" موقعيت خويش را از دست داد. بروسه اسپرينگستن به شکلی فعال از " ديکسی چيکس" دفاع نموده و در کلورادو يک دی جی اخراج گشت زيرا که از پخش آهنگ های ديکسی چيکس خودداری نموده بود.
سپس فرستنده تلويزيونی " ام اس ان ب س" تنها کسی را که در شوی تلويزيونی شبانه اش به جنگ انتقاد نموده بود اخراج نمود: پيل دوناهو يک افسانه تلويزيونی. هيچکسی در اين فرستنده و يا در فرستنده ديگری بشکلی همبستگی خويش را با دوناهو اعلام ننمود. شوی تلويزيونی دوناهو برای هميشه تعطيل گشت ـ البته آنها نمی دانستند که ادامه دهنده راه دوناهو در برنامه ساعت 20 که آدمی ورزشی با نام کيت اولبرمن بود به يک شخصيت عالی و ممتاز منتقد جنگ تبديل بشود ـ هر شب و هر شب و هر شب ـ و تعدادی آدمهای ديگر ـ بيل ماهر، جانه آن گارفالو، تيم روبينز و سيمور هرش ـ بدون وحشت واقعيت ها را می گفتند. بله بقيه کجا بودند؟ به ناگهان تمامی آن صدا های ليبرال در رسانه ها کجا بودند؟
بجای اين رسانه ها در سال 2003 و 2004 با مسائل زير ما را دوره کردند:
آل فرانکن. اوگفت که وی يک پشتيبان مردد جنگ بر عليه صدام است. شش ماه بعد، بعد از اينکه جنگ آغاز گشت وی هنوز می گفت" دلائلی برای جنگ بر عليه صدام وجود داشت............. من احساسی دوگانه دارم و هنوز مطمئن نيستم که آيا حتما غلط بود اين جنگ را شروع نمود".
نيکلايوس کريستوف: پاورقی نويس روزنامه نيويورک تايمز. کريستوف در يکی از پاورقی هايش به من حمله نمود و مرا با راديکال های راست و ديوانه که ادعا نموده بودند هيلری گلينگتون يک قاتل ازوينسه فورستراست مقايسه نمود. کريستوف گفت آدمهائی مثل من (مايکل مور) آغل های سياسی را دوقطبی می کنند. او همه کسانی را که به خود اجازه داده بودند دلائل جنگ بوش را " دروغ " بخوانند بر منبر برده بود.
هوول رينز. سردبير روزنامه ليبرال نيويورک تايمز. ديوگ فرانتز سردبير اسبق نيويورک تايمز زمانی گفته بود که رينز مشتاق بود مقالاتی دريافت کند که جنگ طلبان واشنگتن را پشتيبانی کند.... وی توی ذوق مقالاتی می زد که در تم هائی چون " تسليحات کشتار جمعی احتمالی عراق" و رابطه احتمالی با القاعده در مقابل موضع دولت آمريکا قرار می گرفتند. در کتاب " هارد نيوز" آمده" يک دوجين منبع در ميان روزنامه نيويورک تايمز حاکی از اين دارند که راينز می خواسته برای هميشه ثابت کند وی روزنامه را بشکلی اداره نمی کرده که خيانت به وجدان ليبرالی آن بشود..... ".
کلر. وی آنزمان پاورقی نويس روزنامه نيويورک تايمز بود. او می نويسد" امکان دارد که ما شاهين های مردد زمانيکه موضوع بر سر منطق جنگ است با هم هم نظر نباشيم: از آمريکا محافظت کردن، بارعراقی های تحت ستم را سبک کردن و خاورميانه را اصلاح کردن. اما ما در کل روی يک مسئله توافق داريم که منطق هيچ کاری نکنيم بدرد نمی خورد.......... ما برای قبول يک آلترناتيو که مطابق آرزوهای ما نيست، تحت فشار بزرگی قرار گرفته ايم".
( نيويورک تايمز رسانه ای رياکار است ـ آنچنان رياکار که بعد از اينکه راينز بازنشسته شد .... کلر جای وی را گرفت.)
روزنامه نيويورکر. روزنامه ای است برای ليبرال های واقعا ريز که سردبيرش داويد رمنيک در ورق های روزنامه از جنگ پشتيبانی می نمود: تاريخ مارا به راحتی نخواهد بخشيد اگر که به اين نتيجه رسيده باشيم در باره رهبری خشونت بار، استبدادی که نه تنها تسليحات کشتار جمعی توليد می کند بلکه می خواهد از آن استفاده نمايد، تصميم نگيريم........... برگشت به اين استراتژی ابلهانه که به صدام دهنه بزنيم، خطرناکترين گزينه خواهد بود". ( اين روزنامه برای اينکه امنيت خود را تضمين کند مقاله ای ديگر از سوی سردبير ديگر نيويورک تايمز با نام ريک هرزبرگ در تقابل با مقاله اول چاپ نمود که در اين مقاله موضعی ضد جنگ گرفته شد.)
برخی از کسانی که در بالا از آنها نام برده شد در اين فاصله از پشتيبانی آنزمانی خويش از جنگ عراق اعلام پشيمانی نمودند. روزنامه نيويورک تايمز کارشناسان خويش را برای تسليحات کشتار جمعی اخراج نمود و از خوانندگان معذرت خواهی نمود. آل فرانکن يک سناتور خوب گشت و کريستوف امروز به واقع پاورقی های خوب می نويسد. ( به پاورقی يکشنبه گذشته توجه شود 1)
اما با اين وجود تحت حفاظت پشتبانان جنگ چون اين ليبرال های رهبری کننده و از طريق پشتيبانی اکثريت دمکرات ها در سنای آمريکا، راست ها توانستند بدون کنترل يک هيستری شيطانی را بر عليه تمامی آنهائی براه اندازند که همقدم آنها نبودند ( از زمره خود من) و آنها را تهديد کنند. کم نبودند رسانه هائی که از من بعنوان " ضد آمريکائی" و "غيرآمريکائی" نام بردند. يعنی اينکه من از تروريست ها دفاع می کنم و يک خيانتکارم".
در اينجا به چند مثال برای آنچه که رسانه ها در باره من نوشتند اشاره می کنم. نقل قول ها از سوی دو مفسر محافظه کار مهم ملی ما مطرح شدند:
گلن بک " بگذاريد که من خيلی ساده بگويم که در حال حاضر به چه می انديشم. من فکر می کنم ( چه ميشد) اگر که مايکل مور را می کشتيم. آيا من خودم اين کار را می کردم و يا بايد کسی را برای اين کار مامور می کرديم. من فکر می کنم من می توانستم اين کار را بکنم. می دانيد فکر می کنم در اين صورت او به چشمان من نگاه می کرد و من او را تا حد مرگ خفه می کردم. آيا خفه کردن او غلط است؟ من ديگر آن باند را که رويش نوشته است " عيسی چه می کرد؟ " را با خود حمل نمی کنم. در حال حاضر من ذهنم را برای کار درست و غلط از دست داده ام. قبلا من می توانستم بگويم: بله من می توانم اين مايکل مور را بکشم" اما حالا به نوشته روی باند نگاه می کنم که نوشته عيسی چه می کرد؟ و فکر می کنم نه من نمی توانم مايکل مور را بکشم. حداقل او را خفه نخواهم کرد. می دانيد حالا من ديگر آن اطمينان را ندارم".
بيل او رايلی" خوب حالا من می خواهم مايکل مور را بکشم. آيا اين درست است؟ بله درست است ولی من به مجازات مرگ اعتقاد ندارم. من فقط يک شوخی در باره مايکل مور کردم".
اينها خاطرات شخصی من در دوسال اول جنگ بود: من با يک خطر حقيقی و موجود زندگی می کردم ـ اين خطر از سوی راديوی راست و فرستنده تلويزيون که نفرت را ايجاد می کنند منتشرگرديد. ( به من نصيحت شد که مسائل مشخصی را که برايم پيش آمد تعريف نکنم تا ديوانه های ديگر به ايده های همسان فکر نکنند)
من هنوز زنده ام و می دانم خيلی از شما ها تجربيات مشابه داشته ايد ـ زيرا که شما در مدرسه، محل کار و يا در سر شام فاميلی شکرگزاری چيزی بر عليه جنگ گفته ايد.
چقدر برای ما آسان می بود اگر که دستگاه ليبرالی در جانب ما قرار داشت. نظر شما چيست؟ ما ديگر روزنامه ای نداشتيم و مجله ای با يک ميليون تقاضا همچنين. ما شوی تلويزيونی نداشتيم. هيچکدام از اين فرستنده ها به ما تعلق نداشتند. ما در فرستنده هائی چون " مت د پرس" مهمان نمی شديم ـ زيرا که در آنجا اجازه نمی دادند که مردم صدای ما را بشنوند.
"اف آ ای ار" سگ نگهبانی است که مواظب است رسانه ها چه را بياورند. اين سازمان وسيله ای فراهم نمود تا در اخبار شب " گ ب اس" در اولين سه هفته بعد از شروع جنگ تنها يک صدا بر عليه جنگ گفته شود: آنهم 4 ثانيه از سخنرانی من در اهدای جايزه اسکار پخش گرديد ـ در حاليکه در ماه مارس 2003 ميليون ها انسان بر عليه جنگ بودند ( به خاطر می آوريد تظاهرات های عظيم را در شهر های بزرگ) غالب همه پرسی ها گويای اين بودند که 30% آمريکائی ها ضد جنگ هستند ( در حدود 100 ميليون). هيچ ابزاری وجود نداشت تا اين مردم با هم ارتباط برقرار کنند ـ البته گذشته از " د ناسيون " وسايت های مختلف انترنتی مانند " کمون دريمز اورگ" 2 و "يا تروس آيوت اورگ" 3
در هر حال همه اين اعتراض ها کافی نبود تا يک جنبش عمومی از شهروندان آمريکائی بر عليه جنگ تشکيل داد. ما مجمعی برای افکار عمومی نداشتيم البته بجز آن مرد خوشبختی که در روبروی دوربين روشن جايزه اسکار قرار گرفت و در مقابل ميليون ها انسان 45 ثانيه تمام اجازه صحبت يافت و سپس ميکروفون از وی گرفته شد و روی سن با هوی شرکت کنندگان در سالن روبرو شد ( هاهاهاهاها 4).
بله سال 2003 من غالبا با هوووووووووووو روبرو شدم. در راه رفتن از سالن فرودگاه، در موقع شام در يک رستوران يا اينکه در موقع ديدن بازی بسکتبال يا لوس آنجلس " لکرز". در واقع هر جائی که من می نشستم آدمها آنچنان عصبی هو می کردند که لاری داويد که بغل من نشسته بود برای محافظت از خود چند صندلی آنور تر می نشست يا بلند می شد که برای خودش چند سوسيس بياورد اما کنار من می ماند و بشکرانه حرکت های نينيا شکلش ما بازی را زنده ترک می کرديم.
من ميدانم فهميدن اين مسئله مشکل است. اما زمانی که اين جنگ شروع شد يوتوب (5) و فيس بوک (6) و يا تويتر (7) وجود نداشت. در واقع امکانی وجود نداشت که آقايان رسانه ها را دور بزنيم و تفسير های خودمان را پست کنيم.
اگر مجددا چنين وضعيتی پيش آيد ديگر چنين ساده نخواهد بود که صدای خواننده ديکسی چيکس را خاموش نمود و يا مردی که جايزه اسکار را می گيرد و يا صدای ميليون ها شهروند ديگر در خيابانها را.
در حال حاضر می توانيم اميدوار باشيم که جنگ های ما پايان يافته اند. افسوس که ما جنگ را باختيم. من از باختن متنفرم. شما هم؟ واقعيت اين است که ما جنگ را درست در آن روزی باختيم که به يک کشور خودمختار حمله کرديم که مطلقا خطری برای ما به وجود نياورده بودند و با 11 سپتامبر رابطه ای نداشتند. ما انسانهائی را از دست داديم ( بيش از 4400 نفر از جانب خودمان و صدها هزار نفر از جانب عراقی ها) انسانها معيوب شدند ( 35000 از سربازان ما با زخم و نقص عضو به خانه برگشتند و تنها خدا می داند که چقدر سرباز مشکل های روانی پيدا نمودند). ما پول هائی را پودر کرديم که با آن نوه های ما می بايست زندگی کنند.
ما روح خودمان را گم کرده ايم. ما ديگر آن چيزی نيستيم که بوديم. چيزی که برايش متحدا حرکت می کرديم: کشوری بزرگ. همه اين ها گم شده اند. می توانيم خودمان را آزاد کنيم؟ و تقاضای بخشش کنيم؟ می توانيم مجددا ... تبديل به آمريکائی ها بشويم؟
خواهيم ديد. اکثريت مردم کشور امروز نطر ديکسی چيکس را دارد و ما مردی را انتخاب کرديم ـ که نامش باراک حسين اوباما است ـ که مخالف اين جنگ بود.
لطفا، به من قول بدهيد: فراموش نکنيد که کشور ما هفت و نيم سال پيش به اين ديوانگی دست زد. ( برای بسياری آنزمان همه چيز بسيار نرمال بود). من اينجا آمده ام که بشما بگويم: بيتفاوت از اينکه اوضاع چقدر بهبود يافته است و چقدر نرمال مسائل برای شما گشته است. اما ما هنوز نيمه راه را نرفته ايم. گوش کنيد که باند جديد " زنزيبله گروس" چه می گويد. باز طبل ها زده می شوند که با ايران چه کنيم. يک جنگ را پشت سر گذاشتيم و حال يک جنگ ديگر( يا دو يا سه جنگ ديگر)در جريان است.
آقای رئيس جمهور آيا هنوز بايد جوانی در خارج در اونيفورم با پرچم ما کشته شود؟ نه. به اين طريق ما نمی توانيم پيروزی بدست آوريم. بگذاريد که ما در افغانستان چند هزار چشمه آب بسازيم و چند مسجد آزاد بسازيم و احتياجات برق آنها را حل کنيم. برای آنها مقداری غذا و لباس باقی بگذاريم و از آنها معذرت بخواهيم. يک سايت فيس بوک باز کنيم که آنها با ما در رابطه قرار بگيرند و بعد هيچ چيزی بهتر از خروج از افغانستان نيست! حتی مشاورين امنيت ملی ما (8) و رئيس سازمان سيا (9) به ما می گويند که در مجموعه افغانستان کمتر از 100؟؟؟؟؟؟؟؟ جنگنده القاعده وجود دارند.
100000 سرباز برای 100 جنگجوی القاعده. اين کاملا عجيب نيست ـ درست بمانند اين طبالی ديوانه کننده:
"A-ba-dee-a-ba-dee-a-bade-dee
به واقعيت نگاه کنيم. من خوشحالم که جنگ تمام شده است. اما ميدانم که چگونه به دامان آن افتاديم. من مصمم که همانقدر سخت مبارزه کنيم که ساير جنگ ها را متوقف سازيم ـ حتی اگر شما اين کار را نکنيد آقای رئيس جمهور.
زير نويس های 1 تا 9 را در متن اصلی برای هر کدام لينکی خواهيد يافت.
برگردان به آلمانی:
Andrea Noll
متن اصلی:
Never Forget: Bad Wars Aren't Possible Unless Good People Back Them

هیچ نظری موجود نیست: